مکان: نمایشگاه کتاب تهران، پشت شبستان اصلی، سالن یاس.
آنچه در تعبير هايدگر از نظرگاه افلاطون مورد نظر است مفهوم امر زيباست.[1] «امر زيبا» واسطه انسان و هستي است. انسان به علت شدت ظهور هستي و قدرت تجليات آن از درك و حسِ با احاطه آن، قاصر است، بلكه از مجراي شهود عقل به نحو كدر و مبهمي گاه جرقهاي از تجليات آن بر او آشكار ميشود.
هستي همه نور و درخشندگي محض است و جز هستي چيزي در عالم نميباشد. اما همانگونه كه ساختار ذهن بر آن سرشته شده كه براي تعيين و آشكارسازي اشياء بر آنها حد و مرز يعني جنس و فصل می نهد تا آنها را بازشناسد، «حس» يعني آن بيواسطهترين ادراك در مواجهه با هستي و هميشه گشوده به سوي هستي و امر زيبا، از طريقي ديگر جهان را ميبيند و شناسايي ميكند. «حس» به خاطر دوري از ساختارهاي ذهن، تناقض را عين وصال مينگرد. «حس» برخلاف عقل ميتواند تناقضپذير باشد (بيواسطهترين و در عين حال در قرب هستي دورگزينندهترين) همانگونه كه برخلاف عقل بيواسطهترين و سرآغازترين است. عقل با بازنمود و بازشناسايي و «چيزي را به جاي چيزي ديگر گرفتن» هيچگاه سرآغازين نميباشد. به خاطر نزديكي حس به امر زيبا ميتوان از آن به «حساسيت» نام برد. چون آنچه در آستان زيبايي منزل دارد حساس و لطيف است. پس طريق دريافت حسي برخلاف ساختارهاي ذهني عقل، تعيين حدود نيست بلكه آغازش آشكارگي و تلالؤ گوهر هستي است[2] و اين همان ماهيتي است كه از هستي جدايي ندارد. هويت اشياء به ميزان درخشش آنهاست. اشياء ديگر در خمودگي جنس و فصل عقلي براي تعيين و تحديد ماهيت خود نميمانند بلكه همان درخشش امر زيبا و والا هستند. امرزيباند چون «چشمنواز» و «دستورز» ند و والايند چون همچون اجرام سماوي متلالأند و رخصت ميدهند تا خود هستي بدرخشد. درخشش هستي، درخشش امر زيباست و انسان را به وراي خود ميبرد تا هستي را به نظاره بنشيند. در اينجاست كه اشياء مساوق هستياند و هويت و ماهيت آنها چيزي جز امر زيبا نيست. ميزان درجهبندي آن ايستادن در دركات جنسي نيست بلكه آني مقربتر است كه درخشندهتر است. درخشندگي هم نشان از ادراك بيواسطه حسي دارد و هم از بودن در قرب هستي و ايندو در تعبير دو و در حق يكي هستند.
1. افلاطون در فايدروس فهم هستي از سوي انسان را به نحوي كدر، به صورت مبهم و به ندرت ميداند. اما در ادامه آن و برخلاف نظر آن در مورد زيبايي گونهاي ديگر ميگويد كه «اما حال زيبايي، صرفاً اين سرنوشت را از آن خويش يافته است (يعني در نظم ذاتي درخشش آني هستي) كه درخشندهترين باشد و در عين حال دوري گزينندهترين.» از نظر هايدگر امر زيبا آني است كه به بيواسطهترين وجه به ما روي ميآورد و ما را افسون ميكند و به سير نگاه به هستي ميبرد. افسونگريش در اين است كه در نزديكترين پديداربيواسطه حسي خود را نمايان ميكند و در عين حال به سوي هستي دورباشنده پر ميكشد و آني است كه فراموشي هستي را از ميان مي برد. اين امر زيبا ميگذارد تا هستي بدرخشد و انسان را به فراسوي خود به سوي هستي از آن رو كه هستي است ميكشاند. (نيچه، مارتين هايدگر، ترجمه ايرج قانوني، صص 271-272)
2. هايدگر در رساله ساختن، باشيدن و انديشيدن ادامه ميدهد كه «حد و مرز آن نيست كه انتهاي چيزي را مشخص كند، بلكه چنانكه يونانيان واقف بودند، حد و مرز چيزي آن است كه از آن، چيزي آشكارگي گوهرينش را ميآغازد.» (هرمنوتيك مدرن، نيچه، هايدگر و ...، ترجمه بابك احمدي و ...، ص 73)
دیروز وظیفه خطیر بچه داری در منزل را انجام می دادم. من در گوشه ای کتاب می خواندم و پسر کوچکم مشغول بازی با مداد رنگی های خواهرش بود. برداشتن مداد رنگی و نهادن آن بازی خوبی برای اوست. ناگاه دیروز متوجه شدم بازی جدیدی آموخته است. موکت کف اتاق را به کناری زد و مداد رنگی های خود را زیر موکت گذاشت. هر لحظه موکت را بالا می برد و آنها را می دید و می خندید و دوباره موکت را روی آنها می گذاشت. بازی جالبی بود هم برای او و هم برای من. و بهتر بگویم برای هستی. بازی حضور و غیاب. شاید تو بگویی برای هستی چرا؟ هستی ثابت است و این نگاه ماست که در حضور او در پرده می رود. هستی شهادت است و ما به علت ضعف ادراکی خود ناچار به این بازی هستیم.
دقیقا همینجاست که اشتباه می کنیم و یا به عبارتی هستی را دور می زنیم. هستی ثابت و مای متغیر و همان مساله قدیمی عدم سنخیت. و همان راه حل قدیمی رها کردن هستی و چسبیدن به بازی پندار و خیال. خیال و پندار ما با ما بازی می کند. البته این فهم عرفی معرفت شناختی از آن است. وگرنه خیال بازی نمی کند. خیال مواجهه دارد با متعلق خود. بازی کار فکر است. فکر کارش حرکت است بین معقولات. بازیی مجازی و این مجاز در دنیای مجازی ما دو چندان شده است: از خیالی صلحشان و جنگشان/از خیالی فخرشان و ننگشان.
اما آن وقت این شوربختی ما می کاهد که هستی از ثبوت خود دست بردارد. یا بهتر بگویم ما از ثبوت انگاری آن دست بشوییم. هستی در تجلیات بر ما عرضه می شود و ورای تجلیات آن چیزی مجو. یک بسته مداد رنگی در خیرگی طولانی به آن رنگ می بازد. دقیقا آنجا رنگ دارد که نهان شود و دوباره رخ بنماید. این خود کار هستی است. کار هستی تغییر و تجلی است. تجلیاتی که هیچگاه تکرار نمی شود و برای هیچ دو نفری یکی نیست همانند رودخانه هراکلیتوس.
رودخانه خروشان است که معنی دارد و حقیقی است. رودخانه هراکلیتوس هیچگاه نمی خشکد و هر آن به صورتی خود را نشان می دهد. آینده و گذشته مقدر ندارد. صبح و شام ندارد. چطور پس تغییر میکند؟ سوال خوبی است. واقعا بدون گذر زمان می توان تغییر را دید. آنچه صبح و شام ندارد ثبوت دارد و زمان ندارد؟ پس رودخانه بی زمان خشکیده است! اینجاست که معنی زمان را هنوز درست نفهمیده ایم یا بهتر بگویم کاملا اشتباه فهمیده ایم. زمان حقیقی هیچ گاه به گذشته و آینده تقسیم نمی شود. اگر تقسیم شود در بند حافظه است نه زمان متغیر. زمان عینا در آن است که تغییر می کند. وقایع دیروز برای ما همه سر جای خود ایستاده اند. منظم و ثابت و آینده نیز وعده ای است مبهم نه آنچه حال را شورمندانه به سویش می کشد و حال با کشش به آینده در هر آن و باز در هر آن می تپد. این زمان منبسط است. زمانی که نفس نفس می زند. زمانی که هر آن می رود و می آید. در پرده می رود و بیرون می آید و چه زندگی نمی کنند آنها که زمان را نمی دانند.
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد/ شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد / آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید / تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد. آن کسی قدر این مجلس و پرده را می داند که در مواجهه با هستی "عرق" کند. این هستی است که با نیستی یکی است. این جاست که پرده همان مجلس است. دو روی سکه هستی. می خواهی بگو نیستی. مگر مفاهیم ثبوت یافته هستی و نیستی عرق زاست! نه حتی خواب شبت هم به هم نمی خورد. ایستادن و قیام است. حضور و مواجهه ای که غیاب داشته باشد تا هیچگاه ثبوت نیابد. حیرت است یعنی تردد.
مشکل آنجاست که ما زمان را تقدیر می زنیم نه آن ما را. مشکل از ثبوت هستی و غفلت از آن است. غفلت آن معنی مواجهه با مفهوم تهی آن نه حقیقت متجدد آن. مشکل این است که مدتهاست که ما "کار" داریم.
منم!
انتظار ِ پوستِ موزی خشکیده
کناره ی یک خیابان خلوت!
و رهگذارانی دور که هیچ گاه نمی رسند،
محبوس در غار افلاطون ...
پست گذشته را با این مطلب به اتمام رساندم که : "انسان در هستی هیچ کاری ندارد." شاید گمان شود منظور این است که بنشینیم و هیچ کاری نکنیم. بله درست فهمیدید! مطلب همین است! نشستن و هیچ کاری نکردن. همه فکر می کنیم خیلی آسان است اما هیچکداممان را زهره انجامش نیست. انجامِ نشستن و هیچ کار نکردن.
دیشب هر چه در رختخواب پهلو به پهلو می شدم خوابم نمی برد. شبها خوابیدن و در رختخواب رفتن برایم مشکل است. دوست دارم همین طوری خوابم ببرد، بر روی یک کاری! واقعا سخت است همه خواب باشند و شما به رختخواب بروی و خوابت نگیرد. زمان به کندی می گذرد، همانند وقتی که نماز می خوانی.
چه ساده اندیشانه است که خیال می کنیم نشستن و کاری نکردن ساده است و کار کردن طاقت فرسا و مشکل. دوباره این جمله را مرور کنیم: "انسان در هستی هیچ کاری ندارد." بیکار بودن چه کلمه منفوری است. "همیشه کار داشته باش" و "همیشه بدو" جملاتی که از بدو کودکی با ما خوگر است. حتی لازم نبود به ما تذکر دهند. ما از بچگی همیشه به دنبال امتحان چیزهای تازه بودیم. اما این بیکاری سخت ترین و طاقت فرساترین کار است. همیشه ما در تصور بیکاری، انسان عاطلی را در نظر می گیریم که گوشه ای نشسته و با ریش خود بازی می کند، در حالیکه غرق در تفکرات است. در واقع این فرد بیکار نیست بلکه فرو رفته در تفکرات باطلی است که او را به هر سو می کشاند. اتفاقاً او بیشتر از همه کار می کند چون در بند تخیلاتی است که هر دم جهت عوض می کند و بدین خاطر دورترین فرد در مواجهه با هستی است. او هیچ گاه در عالم هستی وارد نشده تا بخواهد مواجهه ای داشته باشد.
اما آن که در هستی می زید و با آن مواجهه دارد، نه فکرش و نه جسمش در کار نیست. البته منافاتی ندارد که جسمش در کار باشد بلکه بهتر و مفیدتر است: قدم بزند و زبانش به الفاظی بچرخد و بدنش را احساس کند. نه اینکه قدم می زند تا فکر کند. اصلا و ابدا... بلکه با هستی سخن می گوید. او پرکارترین است. واقعا زمانی که دست می دهد گویی هر ثانیه سالی می گذرد. سخت ترین و طاقت فرسا ترین عمل و فعالیت. متابولیسم بدن افزایش می یابد و سوخت و ساز فزونی می گیرد و بدن داغ می شود. ایستادن فراپیش هیچ چیز ... درنگ در آستانه عدم. انسان فقط در هستی و مواجهه با آن این گونه است. پیش از این گفتم چه مواقعی رخ می دهد. برای همه نیز رخ می دهد. عده خود را به غفلت می زنند و عده ای کنجکاوانه و ماجراجویانه می خواهند بفهمند چه خبر است و بی آداب در آستانه آن می ایستند اما آن کسی فراخوانده می شود که به پیشواز هستی رهسپار شود.