خط ابن عربی
در آراء، ادراکات و شهودات شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است.
از نگاه عرفا مخصوصا شيخ اکبر ابن عربي٬ هر چيزي جز الله باطل است و هيچ عارف بالله جز به الله توجه نميکند. عالم و ما سواي او نيز باطل مي باشد.
بقول ابن عربي:
انما الکون خيال و هو الحق بالحقيقه
ان من يعرف هذا حاز اسرار الطريقه
(عالم و هستي خيالي بيش نيست و اوست حق به حقيقت. هر که اين را بداند٬ حايز اسرار طريقت شده است.)
در جايي ديگر مي گويد:« خداوند است که مشهود مي باشد و عالم است که معقول است اما مردم به خاطر کوري خداوند را معقول دانند و عالم را مشهود.»
طوري که در ميان عرفا مشهود است عشق آنان به عالم و هستي مخصوصا به زيبا رويان قابل انکار نيست آنچنانکه دواوين متعددي از حافظ٬ عراقي٬ ابن فارض و ابن عربي و ... ديده ميشود که جزييات عشق بازي و شراب خواري در آنها به کررات ديده ميشود.
خود در ميان عوام نيز اين تعلقات موجود مي باشد و عرف و شرع نيز زبان به نکوهش اين تعلقات دارد.
محبتي صحيح است و عشقي ماندگار که متعلق به آن ماندگار و هميشگي باشد و بسيار در ميان عوام ديده مي شود که خود را مذموم به عشقي شکست خورده ميدانند که مدتي دل آنها را ربوده و اينک دست از سر آنها برداشته و جز خاطره اي تلخ با هوسي ماندگار چيزي به وديعه ننهاده است.
عشقهايي از پي رنگي بود....
اما اگر گفته آيد عرفاي بالله را محبت الهي ربوده و هيچ باقي نگذاشته پس چه علت که در ميان زيبا رويان عشق بازي ميکنند. مگر عشق الهي آنان را ناکافي است که از او روي برگردانده و پس از مدتها مسجد نشيني خراباتي شده اند؟؟
تازه! اين عرفا خود را بالاتر از آن مي دانند که تنها به محبت الهي بسنده کنند و اگر عالم و زيبا رويان باطلند اين توجه و اين عشق بازي ها کجا؟
بر اهل تحقيق پوشيده نيست که الله ٬ غني بالذات است و غني از عالمين و هيچ بشري را توانايي ادراک ذات او نيست. و در عين حال متجلي در تمام عالم است و ذره اي از هستي نيست که عين او باشد در ظهور.
شيخ در فصوص مي گويد:«لا يشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا و بالذات غني عن العالمين»
(حضرت حق به هيچ وجه جدا از خميره و ماده مشاهده نمي شود در حالي که باذات غني از عالمين است)
در جايي ديگر گويد:« اعظم شهوده في هن» که اعظم شهود حق در زنان است.
و اگر حق را در مقام ذات احديت قرار دهيم و هيچ تجلي را از او معتبر ندانيم پس اين همه تکثرات و زيبايي ها کجا و اگر او را مقيد در زيبا ها بدانيم و مستقل عاشق صورت شويم و حق را در صورتهاي مادي تعطيل گردانيم بدرستيکه صورت پرست و مشرک شده ايم.
در اينجا پاي بسياري از عاشقان لغزيده و در نقش مانده اند.
راه تشخيص آن توجه به دو نکته از شيخ اکبر است تا بتوانيم عاشق نقش و ديوار نشويم:
۱. اگر ديديم عاشق صورتي شده ايم و با رفتن آن از پيش ما آزرده خاطر ميشويم بدانيم که به خطا رفته ايم٬ چه حق هميشه با ماست و با رفتن صورتي در صورتي ديگري متجلي است.
۲. سعي کنيم عشق خود را به عدم بکشانيم تا جايي که عاشق بي صورت گرديم.
الطف عشقها عشق به موجودي عدمي است که حرارتش بي حد باشد.
شيخ گويد :«من ۲۰ سال عاشق چيزي بودم که نميدانستم چه است تا اينکه خودش را به من معرفي کرد و با زباني مخصوص با من سخن گفت...»
.....
در تفسير
العلم بالله عین الجهل فيه به ...... الجهل بالله عین العلم فاعتبر
و
العلم بالله خلاف العلم بوجود الله
ملاصدرا در کتاب ايقاظ النائمين وقتي به وجود ميرسد براي آن چند معني قايل است:
۱. حقيقت وجود که همان واحب الوجود است.
۲. هستي و کون که به تعبير ساده تر عالم و ما سواي اوست.
انسان را عقل است که به دو طريق دريافت دارد:
يا از طريق نظر فکري و يا مقام عقل اقتضاي آن دريافت را دارد.
و علم به الله از هيچ يک از دو طريق ممکن نيست. چون عقل را با سلب ميانه اي است که به عنوان مثال خداوند بصير است و بصير بودن آن مثل بصير بودن ما نمي باشد اما چگونه است؟؟
عقل پاسخي ندارد. عقل در شرحش چو خر در گل بخفت....
اما هستي و ارکان آن را به دقت ميداند چون حقيقت عقل اولين چيزي است که خداي تعالي خلق کرده است و بينا به کون و هستي اوست.اما عقل اول هم از درک خداوند خود عاحز است.
به خاطر همين ابن عربي به فخر رازي ميگويد: العلم بالله خلاف العلم بوجود الله
چرا که او به خيال خود علم الهي مي دانست و علم به تکثرات هستي و وحود را همان علم به خدا ميدانست اما براي هر صاحب عقلي واضح است که علم بالله ندارد و علم او جز علم مقيد به هستي شيئي چيز ديگري نيست و آن کجا و علم تحريد به او کجا! خدا اگر در شيئي ظاهر است از حهت همان شئ است و اگر به اسمي او را مي خوانيم به واسطه آن اسم است. اما حقيقت او نه مقيد به شيئي و نه خوانده شده به اسمي است.
پس آيا مي توان علم به الله جز از راه مظاهرش پيدا کرد و او را حقيقتا شناخت؟؟
گويند شيخ اکبر ابن عربي در مسافرتي که به مکه داشت با شيخ مکين الدين اصفهاني آشنا مي شود و او را در حرم الهي از بزرگترين عرفا مي بيند. در خانه او با دخترش آشنا مي شود که در زيبايي هاي ظاهري و باطني براي او همانندي نمي يابد و شيخ در وصف زيبايي هاي او کتاب «ترجمان الاشواق» را مي نگارد که حاوي شعر هايي بديع در توصيف زيبايي هاي نظام دختر شيخ مکي است. و آنقدر در توصيف او مي نگارد که فقهاي هم عصرش نسبت به شيخ اکبر بد بين مي شوند. او در شرح ابيات اين کتاب «ذخاير الاعلاق في شرح ترجمان الاشواق» را مي نگارد و اين زيبايي ها را اسناد به اسماء و صفات الهي مي دهد. نا گفته نماند که اول قصد شيخ اين اسماء الهي بوده که در نظام بانوي زيباي اصفهاني جلوه گر گشته است:
از ابيات اوست:
مرضي من مريضت الاجفاني
عللاني بذکرها عللاني
طال شوقي بطفله ذات نثر
و نظام و منبر و بياني
من بنات الملوک من دار فرس
من اجل البلاد من اصبهاني
ترجمه ابيات:
مريضي من از بيماري چشمان اوست (که همه چيز دور آن مي گردد.) مرا با خيال او درمان کنيد.
طولاني شد شوق من به دختر جواني که صاحب شعر و نثر و منبر و بيان است.
او از دختر پادشاهان فارس و از بلاد بزرگ آنجا اصفهان است.
حقیقت عرفان ابن عربی به حقیقت وحدت وجودی او برمی گردد که در تمام کلام او مشهود است و با نزدیکی فراوانی که با نفس آدمی دارد اما طبیعت آدمی ابا از تجرید محض او دارد چرا که هر که در اقیانوس او افتد آنچنان از غرق شدن هراس دارد که به گوشه امن ساحل او خرسند است و دور از آتش دستی!
اما حقیقت توحید او را که رمز رسیدن به کنه مطالبش است را جز کسی که جمع بین اضداد را نداند دسترسیی نیست.
قال شیخ در فتوحات:
العلم بالله عین الجهل فیه به الجهل بالله عین العلم فاعتبر
علم بالله که کنه عرفان ابن عربی است _ در نامه ی خود به فخر رازی او را بدین توصیه کرده_ بنا بر این بیت جز جهل طریق وصولی بدان نیست.
و البته به قول ابن عربی در نامه به فخر رازی"العلم بالله خلاف العلم بوجود الله" که علم به خدا با علم به وجود او(هستی یا کون) متفاوت است.