تبليغاتX
هستی ابن عربی

هستی ابن عربی

در آراء، ادراکات و شهودات شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است.

نزديكي ابن عربي به تفكيك

سلام عليكم!
دوستان با صفايي كه بر عرفان پا مي فشرند و آنهايي كه بر تفكيك را لطيفه اي گويم كه انكه به حق هر دو بشناسد، بهجتي عظيم يابد:

آنچه خلاصه مكتب تفكيك است، تميز معارف بشري كه توسط ادراكات بشري بدست آمده و آنچه الهي است از كلام خداوند قرآن و نص احاديث كه مدركات بشري در كسب آن نقشي نداشته است.

اين حرفي بواقع عميق و نكو مي باشد، و ابن عربي با اين گفته كاملا موافق است به سخنان او بنگريد:

و اين جز درباره كسي كه از قرآن و يا سنت ، به همان لفظي كه بدو وحي مي رسد جايز نمي باشد و اين امر جز درباره ناقلان وحي _ از مقربان و محدثان _ متصوَّر نمي باشد و فقيهان و ناقلان معني حديث را _ آنچنان كه سفيان ثوري و غير او اينگونه عمل مي كنند _ از اين مائده بهره و نصيبي نمي باشد ، زيرا نقل كننده بر معني ، فهم خودش را درباره آن حديث نبوي براي ما نقل مي كند ، و هر كس فهم خودش را براي ما نقل كند ، او رسول نفس خويش است(فتوحات مكيه، باب 38)

و

مدارك انسان _ از آن حيث كه انسان است _ وآنچه ذاتش بدو مي بخشد و وي را درآن كسب است، منحصر و محدود مي باشد، پس باقي نمي ماند جز آمادگي عقل براي قبول آنچه را كه حق تعالي از معرفت خودش بدو مي بخشد، بنابراين انسان حق را هيچ وقت از جهت عقل نخواهد شناخت، مگر معرفت وجود را و اينكه او فقط واحد معبود است وبس؛ زيرا انسان مدرك، هيچ وقت اين امكان و توان را نخواهد داشت كه چيزي را ادراك نمايد، مگر آنكه همانند آن در او موجود باشد و اگر موجود نباشد، مسلماً آن را نه ادراك خواهد كرد و نه خواهد شناخت و چون انسان چيزي را نخواهد شناخت مگر آنكه مثل و همانند آن چيز معروف، در او موجود باشد، نتيجه مي گيريم كه انسان در واقع جز آنچه را كه با او مشابهت و مشاكلت و همانندي دارد، نمي شناسد، در صورتي كه باري تعالي نه مشابهت به چيزي داشته و نه در چيزي مثل خودش مي باشد؛ بنابراين هيچ وقت شناخته نخواهد شد. (فتوحات مكيه باب 3)

ابن عربي قواي انساني را يكي يكي تا به عقل بررسي مي كند و همه را در شناخت الهي و معارفي كه او مي دهد نا تمام مي داند و هر كه به تاويل آن مطالب بپردازد را رسول نفس خويش مي داند.

اما طريقي ديگر نيز دارد كه بشر را همچون انبياء درخور علم وهبي الهي مي داند بي واسطه قواي انساني همانطور كه در آيه براي حضرت خضر آمده است: "عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا وعلمناه من لدنا علما "
و اين علم وهبي الهي است كه خداوند بر بندگان خود از رحمتش تفضل دارد.

اما مكتب تفكيك اين را قبول نمي كند و از انسان دور مي داريد. معرفتي كه بي واسطه عقل و ديگر قواي انساني باشد و خداوند بندگان شايسته اش را روزي نمايد.

ابن عربي مي گويد:

إن كنّا أخذنا علمنا عن الله ما أخذناه من الكتب و لا من أفواه الرجال، فما علمنا الله تعالي علما به نخالف ما جائت به الأنبياء صلوات الله عليهم من عندالله ممّا ذكرته من الأخبار و لا ما أنزله الله في الكتاب، بل هو عندنا.
(فتوحات مكيه، باب 71)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:48  توسط مهدی صدفی  | 

اشراق التجلیات الذاتیه فی فناء وجود الاعیان الثبوتیه

الحمد الله الذي أوجد الأشياء عن عدم و عدمه و أوقف وجودها علي توجّه کَلِمه، لنحقق سرّ حدوثها و قدمها من قدمه.

 

حمد شايسته خداوندي است که اشياء را از عدم پديد آورد.چونکه آنها را عيني که بدان ظاهر باشد نبود، در ثبوتشان خفته بودند. وهيچ بويي از جانب حضرت وجود آنجا نبود. پس از آن، عدم العدم نوشاند که وجود است و واجب بخود _ جلّ جلاله _ گرداند، پس بواسطه شدت نور وجود، آن عدم اول را که به واسطه نسبتي از نسبتها اثبات شده بود، معدوم کرد. پس آن عدم را وجودي نبود، که اينک در برابر وجود مطلق بايستد و اگر او را بواسطه عدم اولي، ثبوتي بود، بواسطه اين ظهور ثانوي، نفي و نيستي مي باشد.  

سپاس خداوندي را که با اشياست در حال عدمشامن و وجودشان واوست که همانطورکه در حال وجودش با آنان است، در حال عدمشان نيز همراه است،زيرا که معلوم اويند و او پيوسته مشاهِد و دوستدار آنها.

و سپاس خداوندي را که وجود اشياء را موقوف به توجه کلماتش گرداند، پس اين کلمات الهي، اعيان ممکنات موجودندو همان، جامه وجود برخلعت عرياني معدوم آنهاست. پس سرّ حدوث آنها از حيث کَون و هستي خارجي آنهاست که چاره اي جز فنا شدن ذاتي نداند و سرّ قدم آنها، وجود اعيان ثابته است، که اگر چه بذاتها معدومند، بواسطه ثبوتشان در علم قديم الهي، ازلاً و ابداً موجودند. پس وجود قديم آنها جز از تعالي نمي باشد؛ گاهي که حق بوَد، اين اعيان نيز در علم او مي باشند؛ اين است راز ازلي بودن انسان که ذات او را چاره اي جز انعدام نمي باشد.[1]



[1] فتوحات مکيه، باب 178 و کتاب المعرفة، مسائل 109 و 117،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 18:53  توسط مهدی صدفی  | 

معدوم عینی و معدوم علمی

اشكال:

 

ممکنی که معدوم العین بالذات است چگونه واجب می شود؟ این از مقوله اعاده معدوم نیست؟
ذات که هیچگاه تغییر نمیکند.

 

جواب كوتاه:

ممكن الوجود بالذات هيچ گاه واجب نمي شود، چون وجود را سه تقسيم است بر برهان حكماء:

ممكن الوجود بالذات، معدوم الوجود بالذات و واجب الوجود بالذات و اختلاطي ميان آنها نيست.

و اگر واجب است واجب بالغير مي باشد كه بالغير ربطي به ذات او ندارد.

و اينجا وجوبش از ناحيه غير است اما معدوم العين بودن آن ذاتي اوست و معدوم العين بودن در برابر معدوم العلم است كه اعيان ثابته(با تسامح ماهيات اشياء)را در عين وجودي نمي باشد اما درعلم حق تعالي موجودند.

اما اگر گفته شود كه ممكن عين عدم است باز اختلاط مرتبه است و فرق ممكن با عدم همين توانايي قبول وجوب بالغير است. قبلا گفته شده كه:

«حق است که همیشه در ذات خویش فارغ از اکوان و نوشدنی هاست. و هر که مناسبتی بین ممکن و واجب قایل گردد و حکم به وصال دهد یا اینکه بر فنای کلی ممکن از کلیه وجود و وقوع و ثبوت آن حکم کند و آن را معدوم مطلق در ذات حق تعالی بداند٬ راه درستی نرفته است.»

 

جواب مفصل:

بدان كه وجود از حيثي وجود است عين وجود خارجي است وحق تعالي بوده و هيچ موجودي با او نبوده و الان نيز هست و هيچ موجودي با او نمي باشد. «كان الله و لم يكن معه شيء» و كان در اينجا تامه است و زمان بردار نمي باشد.

پس دو تجلي و فيض كرد كه فيض اول ذاتي در علم حق تعالي صور ماهيات و اشياء(اعيان ثابته) را آفريد كه بذاته از حيث خودشان معدوم هستند ولي در علم حق تعالي موجود و ثابت مي باشند.

تجلي دوم در خارج فيض مقدس است كه بدان اين اعيان را در خارج موجود گردانيد.

و اين فقره دعاي جوشن كبير اشاره بدان دارد:

« يا من خلق الاشياء من العدم»

اگر در اين فقره، مقصود عدم ذاتي باشد كه لا شيء است. پس لاشيء خود ثبوتي ندارد پس چگونه مي تواند اشياء را بيافريند حق تعالي از آن.

و خلق وجود از عدم حرفي بجا نمي باشد.

پس مقصود چه مي باشد:

مقصود همين بحث دو تجلي حق تعالي است كه در تجلي اول عدم را كه اعيان ثابته موجودات در آن است آفريد. و گويند :

متحد بوديم با شاه وجود

حكم غيريت بكلي محو بود

و يا:

ما شمّت رايحة الوجود

ازعدمها سوي هستي هر زمان    هست يا رب كاروان در كاروان

يا آن كه در آيه شريفه قرآن به ياد دارم بدين مضمون كه:

...شما را معدوم مي كنم و امتي ديگر مي آورم.

يا:

... از سرحد عدم   تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

پس مقصود عدم در اين فقره دعا مشخص شد اما خلق اشياء از آن يعني تجلي دوم كه اعيان ثابته از وجود علمي حق تعالي و عدم عيني خود به وجود خارجي مي آيند.

پس معدوم العين بودن آنها در مرحله عدم و موجود العين بودن آنها بالغير بوجود حق تعالي است.

قال الشيخ الاكبر ابن عربي في كتاب المعرفة:

« واعلم ان الماهيات صور كمالات الحق تعالي و مظاهر اسمائه و صفاته. ظهر اولا في العلم ثم في العين.»

و « فبالفيض الاقدس تحصل الاعيان و استعداداتها الاصلية في العلم الالهي و بالفيض المقدس تحصل تلك الاعيان في الخارج مع لوازمها و توابعها»

و

«اعلم ان الاعيان الثابته لا توصف بانها مجعوله. ما لم توجد في الخارج لانها حينئذ معدومة في الخارج. كما ان الصور العلمية و الخيالية التي في اذهاننا لا توصف بانها مجعولة ما لم توجد في الخارج. اذ لو كانت مجعولة لكانت الممتنعات مجعولة لان لها صورا علميه في اذهاننا.»

شيخ اكبر با استدلال به صور ذهني مي گويد كه آنها شبيه اعيان ثابته هستند و ذاتي اعيان ثابته ممتنع بودن وجود خارجي آنهاست چون صور ذهني كه چون در خارج باشند ديگر ذهني نيستند ولي هميشه با صور ذهني هستيم كه مساله وجود خارجي آنها مردود است.

مساله معدوم العين بودن ممكنات هم از جهت وجود خارجي آنهاست كه هميشه با آنها اين عدم خارجيت همراه است و ذاتي ممكن است كه فقط توانايي قبول وجوب را دارد و اين واجب شدن او باعث سلب ذاتي او نمي شود همانطور كه وجود خارجي گلي باعث سلب عدم وجود خارجي گل در ذهن نخواهد شد.

والله يقول الحق و هو يهدي السبيل

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 7:59  توسط مهدی صدفی  |