بسم الله الرحمن الرحیم
سوال:
دوستی پرسید منظور شما از این جمله که درآخر مطلب قبلی نوشته اید چیست؛ یعنی دنبال علم نرویم.
"خداوند ما را از کساني بگمارد که بجاي دنبال روي علم در جهل مطلق خود و در عدم الادراک متحقق شوبم تا هر آنچه که استناد بما دارد را به معدن اصلي خود عدم حواله دهيم و بر شرف ظلمت محض بر نورانيت و بر حقيقت مکتوم مجهول بمانيم."
جواب:
"دو علم داريم:
اول علمي که استناد به ما و قواي ما دارد و
دوم علمي که از ما نيست و اختصاص بدو دارد.
آنچه که استناد بما در دارد در عالي ترين وجه آن به عقل اول بر مي گردد که بسيار بزرگ و زيباست.
اما آنچه استناد بدو دارد درک آن فوق ادراک آدمي است چنانچه ابن عربي به کرات از قول صديق مي گويد:
العجز عن درک الادراک ادراک. يعنب درک نکردن هم خود درکي است.
و يا بيت اوست از فتوحات مکيه:
العلم بالله عين الجهل فيه به
الجهل بالله عين العلم فاعتبر
يعني وقتي علم بالله پايش به وسط بيايد عين جهل ماست يعني ما نه هيچ فکري و نه هيچ تصوري و نه هيچ توهمي و نه هيچ عقلانيتي در درک آن نداريم. عين جهل ايت که عين علم بالله است.
بيشتر نگنجد که با عقل ميزان نشود.
شايسته است که گفته آيد تمام علوم اصلي علماء بالله از اينجا حاصل است. يعني از جهل بالله ....
تا آنجا که انسان و عقلانيت او باشد فلسفه است و آنجا که عقلانيت و ديگر قواي انساني نباشد تازه ابتداي عرفان است.
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا."
برای درک بیشتر به مطالب وبلاگ "علم بالله ؛ www.elmbellah.blogfa.com " مراجعه نمایید.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:31  توسط مهدی صدفی
|
چندی است که این نظر ابن عربی را آنچنان در خود بزرگ کرده ام که لذت بهجت آور آن تمام هستی مرا در خود گرفته است یعنی لذت شرف حس بر عقل و با این بر عقلیان بسیار که اکنون جهان را در کام خود فرو برده اند به احتجاج بر خواسته ام.
ابن عربی یک دایره ترسیم می کند و سه کلمه را بر محیط آن می نگارد:
عالم شهادت مقید
عالم غیب
عالم شهادت مطلق
دانسته است که هر سه ی اینها بر محیط دایره در کنار هم هستند. دو عالم شهادت بخاطر اینکه اصل این دو از یک چیز است در کنار همند. و غیب ما بین آنها و در عین حال کنار هر دو.
ما آنچه هستیم در این عالم شهادت مقید و احساس می کنیم بوسیله حواس پنجگانه آنچنان برای ما مشهود است که شکی در آن نداریم و آرمانها و تخیلات و آنچه در پی آن هستیم در عالم غیب است. مثلا ما معشوقه ظاهری خود را در این عالم چون ببنیم آنقدر بهجتی دارد که خیال غیبی آن این را ندارد و تصور او این قدر بهجت آفرین و لذت بخش نیست اما آنچه مشهود است و حاضر را نتوان بدان رسید چون همانطور که گفتیم متعلق حب عدم است مثلا تا گاهی که او را نداریم و معدوم است آرزو داشتن او را داریم و چون در آغوش بیاید دوام آن را می طلبیم که باز معدوم است. یعنی لذت از آن در حب نمی آید و این از غامض ترین مسایل است. بعبارتی دیگر همیشه در غیب است و نا معلوم اما ما که بخاطر این عدم او را نمی خواهیم بلکه بواسطه وجود او که در عالم شهادت مطلق است و بران دستی نداریم. پس همیشه ناکام.
خداوند متعال نیز خود را بصیر و سمیع خوانده بخاطر شرف حس و خود را متخیل و یا متصوٌِر نخوانده است. اما بصر ما را با او مناسبتی نیست که ما او را رویت نمی کنیم و بصیر حقیقی نیستیم چون جمال او در عالم شهادت مقید نیاید.
اما لذت رویت را بخاطر مشابهت دو عالم شهادت درک می کنیم. هیچ موقع فکری و یا خیالی بر ما نیاید مگر صورتی را که به عین دیده باشیم و این از شرف حس است بر عقل که اگر حس را ببندیم - این حس ضعیف این دنیا - را این قوای عقلانی از عالم حس دیگر(شهادت مطلق) ارتزاق می کنند.
پس اگر حسی نبود قوای عقلانی را از متوهمه متخیله و مفکره و .... هیچ قوتی نبود.
اما عقل! شرف عقل به این قوایش نیست که در عالم غیب هستند چون او بلکه به قول ابن عربی عقل اصلی و عقلی که از فکر و دیگر قوایش تغذیه نمی کند همان «عقل عین» است.
و از دلایل دیگر شرف حس بر عقل شرف عین الیقین بر علم الیقین است.
اما حق الیقین که معدن اصل الحقیقه می باشد عین ثبوت حقیقت و عین خارجیت در عین غیب مطلق است و با اینکه در هر پدیده و شیءی جاریست اما آنچنان در غیب هویت فرو رفته که هیچ بشری را توان تحقق و تخلق بدان نیست.
خداوند ما را از کسانی بگمارد که بجای دنبال روی علم در جهل مطلق خود و در عدم الادراک متحقق شوبم تا هر آنچه که استناد بما دارد را به معدن اصلی خود عدم حواله دهیم و بر شرف ظلمت محض بر نورانیت و بر حقیقت مکتوم مجهول بمانیم.
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 20:11  توسط مهدی صدفی
|