از وصیت شیخ صدر الدین قونوی (شاگرد ارشد و نایب شیخ اکبر و فرزند خوانده او):
« و اصحاب خویش را وصیت می کنم که پس از من در مشکلات معارف ذوقی، مجملات آن فرو نروند بلکه به تامل در صریح و منصوص آن اقتصار کنند، بدون تفقه به تاویل آنچه جلی صریح است. و سوای آن در کلام من و شیخ (اکبر محی الدین ابن عربی) رضی الله عنه وارد نشوند که بعد از من مسدود است. پس کلامی از ذوق احدی قبول نمی شود اللهم الا من ادرک منهم الامام محمد المهدی(علیه السلام) پس سلام مرا برساند و از او آنچه از معارف که بدان خبر می دهد بر گیرد و نه غیر او. و باید الان بعد اقتصار بر صریح و جلی کلام من و تصانیف شیخ اکبر، تمسک کنند به کتاب و سنت و اجماع مسلمین و دوام ذکر و اشتغال به فراغت قلب بمواجهت با جناب حق بموجب آنچه در رساله هادیه مرشده ذکر شد و حسن ظن بالله و اشتغال به چیزی از علوم نظری و غیر نظری نداشته باشد بلکه اقتصار کند در ذکر و تلاوت قرآن و مداومت بر اوراد موظف و مطالعه آنچه ذکر شد از صریح جلی از اذواق مذکور.»
تحقیق
- عدم خوض در عرفان نظری و توجه به جلی صریح آن از عرفان در عمل بر آن و عدم توجه به مجملات
- مسدود بودن باب علم اذواق در جزئیات و مجملات آنچنانکه شیخ اکبر بدان متحقق شده و عدم قبول علم ذوقی مگر از حضرت مهدی (سلام الله علیه)
- تمسک به کتاب و سنت و اجماع، دوام ذکر، تفریغ قلب، حسن ظن بالله، تلاوت قرآن، مداومت بر اوراد واجب و موظف و مطالعه صریح و جلی عرفان و تحقق بدان
و در مجموع:
توجه به آنچه در شرع و عرفان جلی و صریح است و مداومت و تخلق و تحقق بدان و در خدمت مولانا الامام المهدی عج الله تعالی فرجه در آنچه از متشبهات و مجملات و
اخذ علم از او ان شاء الله.
عرفاء و عدم باقی ماندن اثری که تعلق بدانها داشته باشد و تبیین شریعت محمدی(ص)
در عرفان اگر بخواهيم از بزرگاني نام ببريم كه شاكله آن را تشكيل دادند و سران آن مي باشند بايد نام ببريم از اويس قرني و سلطان العارفين با يزيد بسطامي و سيد الطائفه جنيد بغدادي نهاوندي و شيخ اكبر محي الدين ابن عربي كه در اوج آسمان اين طريقند و ديگران پيرو اينهايند.
از اويس است كه در زمان خود بر خواسته يكي از زهاد كه گفته بود حديثي بگو دوري كرد و گفت نمي خواهم در ميان گروه راويان حديث باشم.
بايزيد بسطامي كتبي ننبشت و جز اقوال او چيزي موجود نيست.
جنيد كتب و مسايل خود را محو كرد تا چيزي ازو نماند.
و شيخ اكبر بود كه بنا به اطاعت امر الهي به نصيحت خلق پرداخت و كتب فراوان نبشت اما به گفته صدر قونوي در كتب من و پدرم جز بر صريح جلي نبايد تكيه كرد و ذوق كسي غير او و شيخ اكبر پذيرفته نيست. و شيخ در آخر عمر نيز وصيتي در آداب شريعت نبشت كه در باب 560 فتوحات است.
بعد از و كسي مستقلا نتوانست كتابي بنويسد مگر به پيروي از آراي او و باب اين علوم مسدود است چنانچه آمد.
پس بر هر كسي سزاوار است كه جز طريقه شرع كه كلام مسقيم الهي است بر ديگري تكيه نكند كه ائمه معصومين جز بر آشكار كردن شرع و سنت رسول الله و كتاب الهي بدعتي ننهاده اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:51  توسط مهدی صدفی
|
قال الشیخ الاکبر محیی الدین ابن عربی فی رسالته الی الامام الرازی :
« لا ینبغی للعالی الهمة بان یکون شاهده و معلمه مونثا متعلقا بالاخذ من النفس الکلیة »
یعنی برای عالی همت سزاوار نیست که محل شهودش و محل اخذ علم او مونث باشد چونکه مونث متعلق به نفس کلی است.
شریف ترین موجودات عقل اول است که بدون سبب از حق تعالی متکون شده است و تنها موجودی است که مفعول ابداعی حق تعالی است و نفس کلی خاطری از خواطر عقل کلی است و مفعول انبعاثی اوست.چنانچه در باب سوم فتوحات گوید:
« مفعول انبعاثی عبارت از نفس كلي است كه منبعث و برانگيخته از عقل مي باشد، مانند انبعاث صورت < دحييّه اي > از حقيقت جبرئيلي. براي اينكه آن (نفس كلي ) از وي برانگيخته شده است.»
نفس کلی در لسان شرع همان لوح محفوظ است که قلم که عقل اول است بر او تمام محفوظات عالم را نگاشته است و آن عین پراکندگی و کثرت است.
مثال آنها چون مرد و زن است که مرد حقایق خود را بر زن می نگارد و زن عهده دار کثرت مرد است و عهده دار فرزند مرد که نگاشته او می باشد.
و بواسطه تعلق و وابستگی نفس کلی به عقل و به سبب خلق شدن آن از اوست که شیخ تاکید به عدم اخذ علم از آن تاکید دارد و عالی همت را شایسته است که علوم خود را از الله بگیرد و نه آنچه که از او متاخر است فضلا به سببی که عقل اول باشد.
در اهل بیت پیامبر تمام علوم آنها و علوم عالم در مصحف فاطمه زهرا علیها السلام است و او نگاهدارنده آن که اگر او نبود علم آنها اینطور تمام عالم را فرا نمی گرفت. و اگر او نبود خداوند عالم را خلق نمی کرد.
و بحقیقتها ظهر العالم فی احسن صورته.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:46  توسط مهدی صدفی
|
« روزی در مجلس جنید درویشی الحمدالله گفت. جنید گفت: حمد را تمام گوی چنانچه خدای تعالی گفته است که الحمد الله رب العالمین. درویش گفت: این عالمین که باشد که آنها را یاد باید کرد.
جنید گفت: فان المحدث اذا قرن بالقدیم لم یبق له الاثر. که چون محدث (موجود نو پدیدار) با قدیم مقرون شود برای محدث اثری نمی ماند. »
تحقیق:
محدثات٬ عالم موجودات ما سوای الله است و فقط ذات الله است که قدیم می باشد. و بین ما سوای الله و الله مناسبتی نمی باشد چونکه به محض مناسبت مشابهتی بوجود می آید و حق تعالی از مشابهت غیر بی نیاز است. اما محدثات را نیز نتوان نا دیده گرفت که آنها نیز به وجودی مستعار و کونی بوجهی در وجود داخل شده اند. هر که حق تعالی را بدون ما سوای او ملاحظه کند تام و غیر را اصلا و ابدا به هیچ نحو لحاظ نکند منکر اسماء الهی شده و محقق را لازم است که محدث را آنچنان لحاظ کند که جز قدیم نماند. اصل محدثات اعیان ثابته است که معدومند بالذات و کون که وجود استعاری آنهاست بسوی وطن اصلی که عدم است در حرکتند و جز الله مطلق که اصل وجود است نمانده و نمی ماند و محقق و اهل الله چون در غیر او نگرد جز او نبیند و هر که در محدث بنگرد و جز قدیم نبیند به تحقیق که بنده محدث است و هر که چون این درویش بین محدث و قدیم و بین عالمیان و الله ثنویت قایل شود و رو به الله کند و عالمیان را لحاظ نکند مشرک است که در دایره هستی جز وجود اصلی چیزی نیست و اثری از محدث نمانده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:28  توسط مهدی صدفی
|
یا دلیل المتحیرین
یا دلیل المتحیرین وقتی است که عارف از کثرت تجلیات و بودن آن واحد مطلوب تجلی دچار حیرت می شود چرا که همان واحد بدون تکثر در عین تکثر متعین می شود که عارف در تحیر فراوان فرو می رود و در عین این تحیر است که دلیل به عینه ظاهر است و این تحیر را پایانی نیست مگر اینکه آن ذات بذاته متجلی گردد دون تعین که لا یشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا پس همیشه در تحیر است و خارج نشود در این دنیا و آن دنیا از این تحیر مگر اینکه عارف بذاته معدوم گردد و در آنجا که او معدوم می گردد دیگر عینی نمانده که متحیر بماند و صاحب مشاهده ای نیست تا شهود نماید و جون بر گردد با تحیر است ابدا و ندانم که چگونه درک وحدت حقیقی کند که محال است چون توحید برای عارف نسبت است یعنی به او تعلق دارد و توحید بذات متعلق به او نیست. پس بلند فریاد می زند یا دلیل المتحیرین چون تحیر از آن او و شهود فقط بواسطه نسبت این تحیر است برای او و چون متحیر گردید به تحقیق که رسیده است دون ادراک که العجز عن درک الادراک ادراک.
من سرآغاز عدمم
امشب اول فصل سردو با تمام وجود احساس می کنم. بوی مرگ! تمام طبیعت که خودشو برای نیستی آماده می کنه. پاییز خوبه و بهار بهتره. اما اون اولش عالیه. اون تغییر. اون معدوم شدن یا بوجود آمدن. معدوم شدن و بوجود آمدن. اما عدم بهتر از وجوده. عدم ماله منه و وجود ماله اون. عدم بهتر نیست اما از وجود خودم متنفرم. پس از عدم خودم راضی. من هیچ موقع وجود را نفهمیدم و نخواهم فهمید. اما تابستان و اون اوج گرما رو می پرستم که مرد می طلبه و همه رو مدهوش و بیکار می کنه. لذت بخشه اون سوختن و جهنم. و زمستان آمال آرزوهای منه. اونجا که در پاییز احساس کردم که هستم و دارم نیست میشم و این لذتش بیشتر از نیستی زمستانه چون من می فهمم که دارم می رم اما زمستان دیگه نیست شدم. و مال من نیست اما چه زیباست در خواب عدم خفتن و سر به قیامت بهار بلند کردن.زمستان اصل منه و من بسوی اون میرم. بسوی اصلم. بسوی عدم. بسوی عدم محض. که دیگه سر ازون بلند نکنم. کاش می فهمیدین که عاشق که رو به فنا می ره هیچ موقع دیگه سر بر نمی یاره. اگر هم سر برآره دیگه عاشق نیست. پس بهارو دوست دارم. من فرزند بهارم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:16  توسط مهدی صدفی
|
شروع می کنم مطلب را به گفته سید علماء ربانیین آیت حق قاضی طباطبایی رحمه الله:
« بعد از مقام عصمت در بین رعیت کسی در معارف عرفانی و حقائق نفسانی در حد محی الدین ابن عربی نیست و نخواهد رسید.»
علامه حسن زاده آملی٬ کتاب عرفان و حکمت متعالیه
و نامه امام خمینی رحمه الله به گرباچف:
«دیگر شما را خسته نمیکنم و از کتب عرفا و بخصوص محی الدین بن عربی نام نمی برم که اگر خواستید از مباحث این بزرگ مرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در این گونه مسایل قویا دست دارند ، راهی قم گردانید تا پس از چند سالی با توکل به خدا از عمق لطیف باریکتر از موی منازل معرفت آگاه گردند که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد.»
اما صوفی ابن عربی در هیچ کتابی خود را صوفی ننامیده و صوفیان را در اوج مراتب عرفان نمی داند با اینکه ملاصدرا در اسفار و شواهد الربوبیه عمق مطلب را از محققین صوفیه می داند که منظورش عرفاست.
اما عارف مقام بلندی دارد ولی ابن عربی در کتاب مواقع النجوم و مطالع اهلة الاسرار و العلوم عالم را بر عارف برتری می دهد بخواطر شرف علم که در کلام الهی آمده است و همچنین علم که دو مفعولی است اما عرف یک مفعولی می باشد. و منظور ابن عربی از علما٬ علمای رسمی نمی باشد بلکه مقصود علمای بالله است که کرارا آن را در کتب خود می نگارد.
اماعلمای بالله ابن عربی خود را از آنها می داند و علم حقیقی و کنه علم را در نزد آنها می یابد.
اما اهل الله ابن عربی خود را از آنها می داند که اهل الله صاحبان معرفت اصیل و علم الهی هستند.
ابن عربی خود را اهل الله می نامد و عالم بالله که برگشت به احادیث نبوی صلی الله علیه و آله دارد که:
احادیث نبوی:
«اهل القرآن و هم اهل الله و خاصته٬ که اهل قرآن همان اهل الله و خاصان او می باشند.»
«ترجمه: علم چون هیئت مکنونی است که آن را جز عالم بالله نداند و جز اهل غرور به خداوند(غرة بالله) آن را انکار نکند.»
«از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: کدام عمل بهتر است. گفت: العلم بالله. گفتند: از عمل پرسیدیم: باز گفت: العلم بالله. که عمل اندک با علم بهتر از عمل زیاده بدون علم است.(احیاء علوم الدین٬ باب علم)»
پس چه زیبا عناوین را به احادیث نبوی بر می گرداند که انسان معتقد و عالم حقیقی جز از طریق نبوی و ائمه معصومین صلوات الله علیهم سیر ننماید. والله یقول الحق و هو یهدی السبیل.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:40  توسط مهدی صدفی
|