کلک خیال انگیز...
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد
قرار بود مطلبی درعشق نگاشته شود که این آهویی وحشی را به بند کشد. دامی که او را نیازارد و حقش را به اندازه بند گوهرینی که بر گردن اوست عطا کند. اما مطلب در خیال، آبستن شده و هنوز زمان آن نگشته تا به زیور کلام زاده شود.
پس امشب که حالی خوش بود و داستانی قدیمی ذهن را نوازش می کرد، عزم کردم که آن ذهن نوشته را عینا بر صورتی که قابل فهم دوست داران باشد به کلکی خیال انگیز بنگارم.
... چند سالی پیش که در شهر قم بودم شبی همچون شبانی دیگر در محفل ادبی و شعر خوانی شرکت کردم. استاد بحث که ارادت بنده به ایشان زیاد است و دارای کمالات ظاهری و باطنی بسیار است مرا آن شب مورد عتاب خود قرار داد.
قضیه ازین قرار است که بنده پس از چند ساعتی که در اینترنت می گشتم راهی آن محفل شدم. هم شعرخوانی گرامی و روحانی که چهره نورانی او مجلس را می آراست در کنارم نشسته بود. استاد نیز به ایشان گفت که از کنار من برخیزید تا تشعشعات ایترنتی بنده او را نگیرد!!
ندانم از کجا دانست آنچه دانست و چون زمان شعر خوانی شد، گفت شعری دانلود شده بخوانم...
شعری خواندیم و بگوشه ای خزیدیم تا جلسه تمام شد و اهل جلسه بسوی منازلشان روان...
در میان راه که می آمدم جرقه غزلی در ذهن شکل گرفت و بتندی کلماتش هم در کنار هم موزون گشت. آن عتاب استاد همه ناز بود و سِر درون را از زبان دیگری همه طنازی...
پس قلم برداشته و بر کاغذ نگاشته که ...
زمان بارش اجرام و تاس نافرجام
خمار تلخ مرا بس٬ مکن فزون در جام
لطافت می و جامست٬ عيب اهل نظر
به رنگ سرخیِ جامش کند مرا بدنام
می شبانه و کنج خفا ندانستم
ترک صدای پياله جرس شود بر بام
به غلغل می سينه ترک ترک شد دل
کجاست شحنه ديشب کند مرا در دام
به يک دو جام نهانی خروش دل بگذار
که خمر روز ازل می کشاندم انجام
خمير خشت کف ميکده فتاد از خمر
به نعش او و مناره به چوب تاک و مدام
اصوال واعظی و گردش قبا هنجار
کجا و رقص حباب از وجود سوی عدام
خموش و بی طرف اينک به شب برو سايه
که جاهلان نکنندت به جرم رنگ غلام
شرح غزل:
۱. مقصود از اجرام در این بیت اجرام سماوی است که قدما بحق معتقدند که در زندگی انسان موثر است. بارش آن اجرام بمعنی نزول قضا و قدر است که گردش روزگار و دیگر تعابیر نشان از آن دارد. پس زمان بارش اجرام یعنی زمان نزول آنچه که قلم تقدیر بر آن رفته و تاس نافرجام یعنی همان قسمت است که بر فرجام ما نرفته و زمانه بر محور اغراض ما نگذشته است. مصرع دوم از خمار تلخ سخن می گوید. خمار تلخ را می توان خمار آن تلخ وش که شراب است دانست و اگر خواهی خماری بدان که تلخ می باشد پس شاعر می گوید که این خمار تلخ مرا بس است و دیگر تو در جام فزون مکن که فزونی باده یا دیگر مواد تخدیری مراد است که هر نو باده ای را سزاوار نباشد. البته در این نوع منع ها، اشتیاقی نهفته است که به بیشتر نوشیدن دعوت می کند.
معنای بیت بدین اشارت است: اینک زمان نزول قضا و قدر نامراد، دیگر تو طعنه مزن و این درد ما را افزون مکن.
۲. لطافت می و جام الهام از شعر زیبای عربی است که اگر فهمیده شود معنی این بیت هم واضح می گردد.
شعر:
رق الزجاج و رقت الخمر فتشابها تشاکل الامر
فکانما خمر و لا قدح و کانما قدح و لا خمر
(ترجمه: جام رقیق است و شراب هم رقیق است. پس شباهت دارند و امر مشکل شده است. پس گویی شراب است و قدح نیست و گویی قدح است و شراب نمی باشد.)
جامی نیز این دو بیت را در فارسی به بند کشیده است:
از صفای می و لطافت جام بهم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گویی می یا مدام است و نیست گویی جام
لطافت می و جام به علت شباهتی که بهم دارند عیب نظربازان است. و آنچنان محبوب در صورت زیبارویان تجلی کرده که هر نظر بازی را به شبهه می اندازد که زیبایی از آنِ جام و صورت زیبا رو است. حال رنگ سرخ جام مرا بدنام می کند با اینکه من سرخی می را مشاهده می کنم و نه سرخی جام را و البته که ایندو بخاطر شدت لطافت در هم تنیده شده اند. درک بیت بسیار زیبا و شرحش بسیار مشکل می نماید.
۳. من خودم را در گوشه خفا و در شبی تاریک و دور از چشم رقیبان پنهان کردم تا جرعه ای بنوشم و نمی دانستم که صدای ترک پیاله، همچون جرسی بلند بر بام کشیده شود و همه با خبر گردند. اشاره به عدم پنهان شدن عشق دارد که همانطور که بوی می از دهان نوشنده آن بر می خیزد بوی عشق هم از دهان مرد عاشق بیرون می خیزد و هر کلمه او گویی از جنون او حکایت می کند. آنچنان که مولانا در مثنوی گفته:
هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش می جهد در کوی عشق
پس پنهان کردن عشق امری عبث است، چون برون عاشق از شدت عشق فریاد می زند.
۴. از غلغل می در سینه من برای رسیدن و آماده گشتن آن ظرفش که دل من است ترک ترک شد. چونکه می را در سینه ام آماده می کردم تا کهنه گردد اما از شدت غلیان آن دل من ترکید و دیگر نتوانستم آن را در درون خود نگه دارم. علت اینکه می کهنه و چند ساله قدرتش بیشتر و درجه حسنش بهتر است. آنچنان که حافظ می گوید:
می دو ساله و محبوب چهارده ساله همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
جالب اینجاست که محبوب چهارده ساله صغیر است و می دو ساله کبیر و لف و نشر مشوش می باشد.
پس دل من از غلغل می سینه که بجای خون در رگ من است، ترک ترک شد اما آن شحنه که دیشب مرا بواسطه جرعه ای نهانی در بند کرد، اینک کجاست.
۵. بیک دو جامی که در نهان می نوشم، تو چرا اینقدر خروش می کنی؟! باده من نوشیده و تو مست شده ای و بر من می خروشی، پس خروش دلت را رها کن و مرا مقصر ندان که این خمر و باده از همان باده ایست که روز ازل نوشیده اند و مرا بیاد آن می اندازد. انجام در مصرع دوم دو معنا دارد یکی به معنی انجام فعل باده گساری و دیگری سرانجام و عاقبت کار است. پس شاعر این باده خوردن و عشق بازی را زاییده آن جامی می داند که در روز الست نوشیده است.
۶. مصرع اول این بیت زاییده خیالی است که مدتها در ذهن می پروراندم و اینک آن را در بند کردم. معنی ظاهری آن این است که خمیره خشت کف میخانه از شدت خمر و نوشیدن باده بر زمین افتاد. بظاهر معنا نمی دهد اما اگر دقت شود، بیت ذهن شما را بدین سو سوق می دهد که باده نوشی، در میکده به علت زیادی مستی بر زمین می افتد. چون در میخانه همگی حال درستی ندارند و از شدت خمر عقلشان از میان رفته کسی نمی ماند که دست او را گرفته و بلند کند بلکه از روی او رد می شوند و او نیز ازین خماری بسیار بلند نمی شود. پس بسبب رفت و آمد بسیار لگد مال می گردد و کم کم محو شده و خمیره خشت کف میکده می گردد. بله این داستان خمیره خشت کف میکده است. اما در مصرع دوم، عده ای اهل ظاهر که زیبایی این عظمت را می بینند بر سر نعش او مناره ای می سازند که عظمت آن جاودانی بماند اما چون از درک عظمت آن غافلند بنای این مناره را از چوب تاک برمی گیرند. یعنی با اینکه در ظاهر از این بزرگی حمایت می کنند اما در واقع ریشه آن را می کنند.
۷. اصول واعظی و مجلس وعظ و بهنجار گرداندن قبا که نشانه بزرگی و شیخوخیت است کجا و حبابی آزاد رقصان در هوا کجا ؟! که مرز میان هستی و نیستی او یکدمِ ترکیدنِ اوست.
۸. ای سایه! با اینکه می دانم تو بیطرف یعنی بی حجمی و از شدت لطافت متوهم هستی و ساکتی اما دوباره نیز تو را بدانچه در ذاتت است توصیه می کنم که جاهلان اینجا ممکن است با اندک صدا و حجمی از تو با خبر گردند و بجرم رنگ سیاهت، همچون غلامان در بندت کشند!!

