تبليغاتX
هستی ابن عربی

هستی ابن عربی

در آراء، ادراکات و شهودات شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است.

ترجمه رساله : کشف الغطا عن اخوان الصفا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ترجمه رساله اللمعه

برای ترقی ارباب برهان تا رتبه اصحاب عیان

محیی الدین ابن عربی

 

اللهم اعذنا من غرک الیک و اعدنا للمثول بین یدیک و اجعلنا ممن تعقل حقیقه جمالک و توغل فی تقصیه کمالک، و صلی الله علی الائمه الانبیاء و القاده الاتقیاء و خصص محمدا و آله باسنی صلواتک و ازکی تحیاتک.

 

و بعد ...

 

این لمعه موسوم به کشف غطاء از اخوان صفا است، که رحمه الهی ازلی آن را آشکار کرد بخاطر ترقی ارباب نظر و برهان به سوی مرتبه اصحاب عبرت و عیان. خداوند برادران تجرید را در مقعد صدق نزد صمد حق _ عز شانه و بهی برهانه _ جمع آورد.

 

فصل

 

معلول: صورت و ظاهر علت است .

علت: حقیقت و باطن معلول می باشد.

بخاطر اینکه معلول، ممکن الوجود می باشد و برای او حیثیتی جز قبول وجود نمی باشد، پس چون علت او را بوجود آورد، جمیع کمالاتی که از او مشاهده می شود، اوصاف علت است.

و کمالات معلول، تجلی در مظهر ماهیات معلول به اندازه قابلیت اوست. پس چون کسی به معلول نظر کند، چه نداند که او معلول غیر است و چه بداند اما در حال نظر به او متوجه نباشد، کمالاتی که مشاهده می کند را به معلول نسبت می دهد. و کسی که متوجه معلولیتش باشد و بدو در حال توجه به معلولیت نظر کند، کمال علت را بر حقیقت مشاهده می کند.

و ماهیت معلول از حیث صورتهای مثالی همون آینه صیقلی است. پس برای آینه چیزی جز استعداد حکایت از صورتی که روبروی آن است، نمی باشد. و کمال علم به این شخصی است که روبروی آینه است.

پس کسی که به آینه نگاه می کند و غافل از اینکه خود آینه خالی از جمیع صور است، صورتهای مرئی را به صورتهای آینه نسبت می دهد.

و کسی که حال آینه را بداند _ که در ذاتش خالی از صور است _ پس صورتها را بدون تردید به شخص خارج از آینه نسبت می دهد. پس تو جمیع ممکنات و هر آنچه در آنها از کمالات محسوس و معنوی دیده می شود را صورتهای آینه ها قرار بده. بلکه جمیع آنها را آینه ای واحد قرار بده تا از اهل مشاهده باشی.

 

فصل

 

سپس به مرتبه بالاتر از این ترقی کن. و آن بیداری و تنبیهی است که بدانی مدرَک (آنچه تو آن را درک می کنی) تو، غیر خارج از ذاتت است. پس مدرَک تو محاط (احاطه شده) است بوسیله مدرِک (ادراک کننده) از آن حیث که مدرَک است. و مدرِک محیط به مدرَک است از آن حیث که مدرِک است. و شکی نیست که این احاطه، احاطه علمی است و علم از ذات عالم غیر منفک است.

پس جمیع معلوماتت محاط به ذاتی است که محیط بدان است. هر آنچه تو آن را درک می کنی، در ذات تو، ظرفیتی معنوی است. پس ذاتت از عالم معانی است. چاره ای نیست که آن محیط به شیئی باشد بخاطر اینکه برای ذات، احاطه معنوی است. پس چون برایت این مقام مکشوف شد، خودت را محیط بجمیع معلوماتت می بینی و هر آنچه برای تو حاضر است پس نفست همان آینه مذکور می باشد.

این مشاهده اخص ازمشاهده اولی است. پس اگر موجود حقیقی را قبل از این در غیرت مشاهده می کردی اینک در ذاتت آن را مشاهده می کنی. و بین این دو مرتیه، مسافت طاقت فرسا و جدایی دوری است.

 

فصل

 

سپس فوق این مرتبه مرتبه ای بالاتر است و آن: توجه به امکان ذاتت می باشد که از حیث هی هی (ذاتش) غیر موجود است. پس آن را از میان بردار تا اشیاء همگی از حیث تجلیات حضرت احدیت درک شود. از خویش از آن جهت که تویی و محلی برای رویت اشیاء در ذاتت است غافل شود بلکه همه آنها را منسوب از حیث قیام به مطلوب حقیقی ببیند. پس برای تو چیزی جز مشاهده تجلیات باقی نمی ماند. می بینی اشیاء را همگی که قائم به حق تعالی و تقدس است و نفس خود را مسرور به مشاهده آنها می بینی. و چون دانستی که آنها حالاتی برای حق تعالی هستند، پس بر مشاهده پافشاری می کند تا مطلوب واضح شود و بصرت را روشن نماید.

 

فصل

 

چون امعان نظر در این مقام نمودی، خودت را خارج از مقامی که آن را وداع کردی می یابی و آن بخاطر این است که تو اشیاء را در ذاتت از حیثی که تو مدرک آنهایی، می یافتی اما الان تو از ذاتت _ که محل برای اشیاء و اشیاء قائم بدان بودند _ قطع نظر کردی.

ولیکن تو در مقامی هستی که مدرک اشیائی، پس محلیت تو برای اشیاء مفید است . حال چون استحاله آن برای تو بیان شد بنابراین مدرک بودن برای اشیاء، لازمه محال است پس خود محال است. از این مقام که مدرک اشیائی ، فاصله می گیری تا مشخص شود که مدرک حقیقی حق تعالی است و خداوند به صواب داناست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط مهدی صدفی  | 

عقله المستوفز (عقالی بر توسن سرکش عقل)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مدتی پیش مقاله ای در نقد آقای ملکیان نگاشته شد و نقد ایشان بر ابن عربی به نقادی کشیده شد. چندی پیش عده ای از دوستان، به نحوی سخنان ایشان را ادامه دادند. ما حصل بحث این بود که سخنانی که عرفاء یا بنده از آنها نقل می کنم به نوعی مه آلود و دور از نقد عقل است و جز بلبشوی فکری برای عده ای و تخدیر فکری برای عده ای دیگر ارمغانی ندارد.

بنده حرف این دوستمان را قبول دارم. واقعا فکر کردن و بررسی اطراف این امر چاره ای نمی گذارد که به یکی از آن دو صنف مبتلا شویم. اگر اینجانب هم نقدی به سخنان آقای ملکیان گرفتم، نه به علت این بود که ایشان در عقل ورزی به بیراهه رفتند، بلکه اگر این بود هم اندک بود و بنده متعرض نشدم. اما بیشتر نقد روشی بدون استفاده از ابزار آنها بود.

بلند سر دهم که این جملات را برای بلبشو و مه آلودگی عقلی عده ای نمی نویسم و به فکر این نیستم که با اینها به تخدیر ذهنی بپردازم بلکه برای عده که شاید پی به وجود ادراکی ببرند که می تواند آنها را به عالمی فراختر راه بنمایاند.

 

 تقسیم بندی گفته های عرفاء:( البته این تقسیم بندی، حصری نمی باشد. )

 

1.       گفته های آنها با عقل درک می شود، هر چند منشا آن عقلانی نباشد. قوانین عالم عقلی بر آنها حکمفرماست.

مثلا: عقل اول فاعل نفس کلی است و مرتبه آن بالاتر است. این سخن شاید منشا عقلانی ( فکری ) نداشته باشد اما در سخنان ابن عربی و بعضی حکما دیده می شود. حال نمی توان گفت: نقیض آن هم برقرار است و ...

 

2.       گفته آنها گویی با عقل درک نمی شود و یا بهره عقل اندک است. و قوانین عالم عقلی بر آنها از جهتی برقرار نیست. مثلا: جمله « لا هو الا هو. » این جمله در نظر عارف، عقل را سرگردان می کند اما می بینیم عارف را تعالی می دهد. او با تکرار این جمله به حقایقی دست می یازد و کارگشاست. مدرک است اما قوانین عقلانی حکم فرما نیست.

یا مسائل معروف ذوالنون مثلی که عقل آن ها را محال می داند. ( بعدا به یکی اشاره می شود. )

مثلا ابن عربی می گوید : اگر بگویی : نه معلوم است و نه مجهول و نه موجود است و نه معدوم، این عین توحید است. ( گاهی در این موارد بعضی از اصحاب ابن عربی و عرفای ما بعد به توجیه عقلی اینها پرداخته اند، اما اصولا استدلالها قوت کافی ندارد و بیشتر هدفشان اهلی کردن عقلی بوده است تا مستدل کردن و به تیغ برهان گردن نهادن.)

قبلا دو اصل از اصول متدولوژی عرفانی را به عنوان مثال مطرح کردم. اینک سعی می کنم که به اندازه وسع خویش آنها را توسعه داده و مقصود خود را شفاف تر و مستند تر ارائه دهم.

 

اصل اول: محال عقلی دلیل نیست در عرفان هم محال باشد.

 

 ابن عربی در این مورد به مشاهده ذوالنون مصری اشاره دارد: « هذا مما تحيله العقول هنا في نظرها و لما شاهدها ذو النون المصري نطق بما حكي عنه من إيراد الكبير على الصغير من غير أن يصغر الكبير أو يكبر الصغير أو يوسع الضيق أو يضيق الواسع. » ترجمه آزاد: ذوالنون مصری مشاهده کرد که شیء بزرگ از آن جهت که بزرگ است در شیء کوچک از آن جهت که کوچک است، جای می گیرد. این نقیض یک قضیه فلسفی است که آن قضیه با استدلالات درست به ام القضایا (اجتماع نقیضین محال است.) می رسد. بنابراین محال می باشد. اما ذوالنون این را مشاهده کرد. بنابراین عارف می تواند به مرحله ای برسد که محالات فلسفی و عقلی برای او محال نباشد. ابن عربی در این باره می گوید: « پس خدای متعال اولیای خودش را به قوایی اختصاص داده که آنها را همانند چنین احکامی می باشد. و منکر آن قوا، جز جاهل به اقتدار الهی _ آنگونه که شان اوست_  نمی باشد. »

 

اصل دوم: مشاهده همیشه مطابق واقع است اما امکان دارد در مقام حکم اینطور نباشد.

 

ابن عربی در جلد اول کتاب فتوحات مکیه ص 214 می گوید:  « فلا شك أن الحس رأى تحركا بلا شك و وجد طعما مرا بلا شك فأدرك البصر التحرك بذاته و أدرك الطعم قوة المرارة بذاته و جاء عقل فحكم إن الساحل متحرك و أن السكر مر و جاء عقل آخر و قال إن الخلط الصفراوي قام بمحل الطعم فأدرك المرارة و حال ذلك الخلط بين قوة الطعم و بين السكر فاذن فما ذاق الطعم إلا مرارة الصفراء فقد أجمع العقلان من الشخصين على أنه أدرك المرارة بلا شك و اختلف العقلان فيما هو المدرك للطعم فبان إن العقل غلط لا الحس فلا ينسب الغلط أبدا في الحقيقة إلا للحاكم لا للشاهد.»

 

ابن عربی می خواهد در این باب به این حقیقت برسد که همیشه شاهد، مطابق واقع می گوید ولی حاکم ممکن است درست بگوید یا نه. در اینجا مثالی می زند. می گوید: شما عسل می نوشی و تلخی می چشی! ابتدا عقل تو می گوید که این تلخی از عسل است اما عقلی دیگر در مقام محاکمه می گوید از تلخی صفراء است. پس در عقل و قوه حاکمه اشتباه رخ می دهد اما در حس خیر. و در آخر نتیجه می گیرد که ابدا در حقیقت، شاهد غلط نمی کند و اگر غلطی باشد در حاکم است.

حال مشاهده عرفا و ارباب علم و فلسفه شامل این حکم می شود. و در هر سه صنف هم مبتلا به این قائده هستند. پس در هر سه صنف، امکان خطا می باشد، نه در مجرد شهود و قوه حاسه، بلکه در حکم به آن. اما به علت اینکه عده ای خیال کردند عرفا، شهود می کنند و شهود آنها همان حس است و اتحاد حس با محسوس و در اینجا خطایی نیست، به اشتباه افتادند. چون درست است که در مرحله حس و شهود صرف خطایی نمی باشد. اما عارف، عمل کننده به نتیجه و حکم است، نه به شهود و حس. و حتی وقتی به بازگویی شهود خود می پردازد، حتما پای قوه حاکمه در این میان باز است.

 

بنده سعی کردم بطور مختصر گوشه ای از این بحث را روشن کنم. مسلما بحث های بنده در آن تقسیم بندی در گروه اول و قابل نقد عقلی است. اما مواد بدست آورنده آن ممکن است عقلی نباشد. مثلا کسی بگوید: چطور ذی النون آن شهود را انجام داد؟ ما که نمی توانیم بپذیریم.

 اگر شما می پذیرفتید، بر شما خرده بود. بلکه این گفته های عرفانی برای دو جماعت است:

 

 اول: تنبیه برای کسانی است که عقل را برای تعالی بشر کامل نمی دانند و تشنه بدنبال حقیقتند.

دوم: این صنف سخنان برای کسانی که خود اهل درک و شهودند، نوشته شده و برای آنها علاوه بر قوه عقلانی، قوای دیگری است. بهتر است بگویم : شکار گر بزرگتری هستند و علاوه بر حسهای ظاهری، به حسهای باطنی و قوای دیگر آراسته اند.

 

در آخر شما را به یک سوال و جواب که شیخ در رساله وجودیه مطرح کرده و ناظر به این دو صنف است ، دعوت می کنم:

« سؤال : به کدامین نظر بر محبوبات و مکروهات بنگریم پس چون پلیدی و مردار را دیدیم بگوییم : آن الله است ؟

جواب : متعالی و مقدس است. محال است و حاشا که شیئی از اشیاء باشد و کلام، با کسی است که جیفه را جیفه و پلیدی را پلیدی ‌نمی‌بیند بلکه کلام، با کسی است که صاحب بصیرت است و کور نیست. پس کسی‌که خودش را نشناسد پس او کور است و قبل از رفتن این کوری بدین معانی واصل نگردد و این مخاطبه با خداست و با غیر او نیست و با کور نمی‌باشد.

پس همانا واصل بدین مقام می‌داند که غیر خداوندی نیست و خطاب، برای کسی است که برای او عزیمت و همّت در طلب عرفان باشد و در طلب معرفت نفس برای معرفت الله باشد و در قلبش صورت طالب و اشتیاق به سوی خداوند طلوع کند نه برای کسی که نه قصدی و نه مقصدی به سوی او دارد

 

والله یقول الحق و هو یهدی السبیل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:25  توسط مهدی صدفی  | 

آن سوی شک شکاکان ...

                                                      بسم الله الرحمن الرحیم

 

همیشه برای شکاکانی که شک خود را پایه معرفتی جدید قرار میدادند٬ احترام قائل بودم و هم برای کسانی که بدنبال رها شدن از شک بودند. اما هیچ موقع از کسانی که به شک خود می بالیدند٬ و هیچ معرفتی را نمی جستند ... نه ...

 

الان برای یکی از دوستان عزیز حاشیه ای در تایید سخن شکاکان می نوشتم. دیدم بد نیست که این را بدینجا هم منتقل کنم:


هفته پیش به عده از دوستان بدایه الحکمه می گفتم. رسید بحث به بدیهی دکارتی. بقول علامه(ره) "من هستم و ادراکاتم" بعد علامه (ره) در بخش علم٬ عالم و معلوم سوالی از شکاکان مطرح می کند:
سوال شکاکان: احتمال دارد صورتی برای حواس جلوه گر شود که منطبق بر حقایق خارجی نباشد؟ چنانچه صدا بدان نحوه که برای شنوایی جلوه می کند وجود خارجی ندارد.
این جمله به نوعی دیگر در سخنان دست عزیزمان در وبلاگشان بود. مثلا:
"مثل قضیه ی 4 = 2 + 2 تابع ساختار ادراکی ما قرار دارد و اگر یک ساختار ادراکی دیگری داشتیم قهراً فهم و ادراک دیگری متناسب با آن ساختار می یافتیم . "
یا "شما همواره با این احتمال – سخن کانت – مواجهید که دستگاه ذهن شما در تفسیرتان از واقعیت دخالت می کند ."


خوب جواب علامه این است که :" آیا انسان باز جز از ادراک خویش می تواند به صحیح آنچه حواس خطا کرده اند برسد؟"
البته جواب ایشان(علامه(ره)) بیشتر برای کسانی بود که ادراک را مخالف واقعیت می دانند و خطا را در آن راه می دهند و ادله ای برای خطا خود می آورند.

 

........


به نظر بنده یا با خارج ارتباط داریم و یا نداریم؟ اگر بگوییم داریم باز قوه ادراکی هر طور که می خواهد خارج را می نمایاند و با خارج سنخیت ندارد و یا اگر هم دارد ما نمی توانیم بفهمیم. حداقل نوعی کد برداری است. چه بسا کد برداری هم اشتباه باشد. اگر هم ارتباط نداریم که همین ادراک است و بس.
حالا در هر دو صورت ادراک نقش مهمی دارد. و گاهی اصلا محور اصلی است. حال آیا ما جز با ادراک خود به نقض ادراک می پردازیم. آیا ما وسیله ای جز ادراک داریم. آیا ما در حصن ادراک نیستیم؟ خب! شکاک حرفش درست است. و حق به او می دهیم که راهی بسوی خارج نیست و واقعیات در ادراک ما هستند. اما این حرف فقط می تواند ما را اصالت ادراکی بکند. یعنی یا خارجی نیست یا ما قطعیم. حال بیاییم و ادراک خود را محور قرار دهیم. و بجای اصالت خارج اصالت ادراک را بپذیریم.


اما بعضی شکاکان که دغدغه خارج را دارند، بهانه خوبی بدست می آورند. می گوید: چون رابطه با خارج قطع است و یا خارجی نیست پس همه چیز رها. اما واقعا ادراکی هم نیست. به نظر بنده این نوع شک شکاکان با این مرتفع می شود که محور ادراک است.

بنده همیشه با این سخن که ادراک ما دریچه ایست به خارج مشکل دارم. اصلا خارجی اگر هم هست آنقدر ادراکی شده که چیزی نمانده است. واقعا ما هستیم و ادراکمان و صور ادراکی.

بقول علامه طباطبایی در بدایه: پذیرفتن اینکه هر ادراکی ممکن است مطابق خارج نباشد، چیزی جز سفسطه نیست.

به نظر بنده می تواند مطابق نباشد مگر اینکه خارج را ادراک مدرک در نظر بگیریم. از کجا می دانیم که ادراک ما عین خارج را برای ما مهیا کرده است. علامه(ره) در جواب آن سوفسطائیان می گوید: خود اینها می گویند که صدا بدان نحوه که برای شنوایی جلوه می کند، وجود خارجی ندارد. بعد علامه (ره) می گوید: حالا شما از کجا فهمیدید، ندارد؟ اینها هم باید بگویند باز با ادراکمان. حال شکست خوردند.

اما اگر بگویند که ما اصلا با خارج ارتباطی نداریم و اگر هم داریم فقط ادراک مدرک منتهای درک ماست و خارج برای ما مهیا نیست. اصلا نمی دانیم مطابقتی هست یا نیست. آیا بواقع این سوال را چگونه می خواهند جواب دهند؟

 

پس بهتر این است که یا فلسفه متعالیه بگوئیم : شهود خارج کردیم که باز این هم برای خود اهلش و در میان آنها حجت است و آنطور که آنها هم شهود کردند مثل اینکه خارج مطابقتی با ادراک ما ندارد و یا بیائیم و از ادراک خود شروع کنیم. به نظر بنده خارج در فلسفه اسلامی نهایتا باید به ادراک مدرک، کوتاه بیاید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:32  توسط مهدی صدفی  | 

کلمات نوریه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هر چند داب وبلاگ خروج از موضوع اختصاصی آن نمی باشد، گاهی بنا بر واقعه ای که در درون اتفاق می افتد مطلبی از خود و دوستان در آن می نگارم، بالاخره بقول یکی از رفقای بنده : وبلاگ مال من است نه من مال وبلاگ.

امروز از کثرت عمل _ که باعث خستگی و آلودگی چشم شده بود و آنقدر قوی بود که تاثیر در جسم نیز نهاده بود _ ملول بودم و در میان وبلاگهای بعضی از دوستان قدمی می زدم، اتفاقا به وبلاگ تنزیه الفکر و پیوندی در مصاحبه با علامه حسن زاده آملی برخوردم.

ایشان همیشه از کسانی بوده که بنده در موردشان آنقدر تحقیق کرده ام که با وسع خویش نوعی اتحاد روحی و درک ادراکی داشته باشم.

ناگهان با باز شدن صفحه مورد نظر و خواندن چند جمله کوتاه، احساس کردم نوری بسیار قوی از مطالب نوریه ایشان تشعشع می شود. خیلی زیبا بود. نه فکر نکنید، مثل این فیلمهای تخیلی بود اما هر چه بود این دو دیده سرگردان مرا روشن و شفاف نمود و غبار خستگی و آلودگی را از آن زدود.

ایشان همیشه به نظر بنده شخصیتی متفاوت و ویژه ای دارند. نمی دانم دوستان با نحوه تدریس ایشان آشنایند؟ اما اصولا محوریت در مباحث با ایشان است نه با کتاب و بیشتر موعظه می کنند تا تدریس. البته کثرت عمل و تالیفات ایشان که به همین سبک است، واقعا در نوع خود جالب است. ارباب عقول جامعه چه حوزوی و چه دانشگاهی روش ایشان را نمی پسندند. بیشتر وقت کلاس به نوعی موعظه و گاه به گاه موضوعات جانبی پرداخته می شود. این خود با متد معقول تدریس سازگاری ندارد. حتی در کتب خویش هم همین سبک را دنبال می کنند. یادم می آید که چندی پیش کتاب عیون مسائل نفس را می خواندم. ناگاه کلمه « هوذا» در میان مطلب پدیدار شد و جا بود که ایشان صفحه ای را به تبیین این لغت بنگارند با اینکه مطلب در اینجا ربطی به موضوع ندارد. به این نتیجه رسیدند که این لغت به معنی « اینک » است و شعری هم از سعدی آوردند که « اینک » در آن بود. حالا سلسله خیال را ببینید. متن عربی که در آن « هوذا » است و تحقیق که معنی چه است و استفاده سعدی از ترجمه فارسی آن. به قول بنده در یک کلام خوشند. نوشتن کتاب و جمع آوری مطلب با سبکی در نوع خود.

به قول ایشان ابن سینا می گوید: مزاج هر کسی که متعادل است می توان در رشته های مختلف وارد شود و مزاج ایشان هم متعادل است. واقعا خداوند خیرشان دهد. بنده همیشه یک نورانیت خاص را در کلام و نوشته های ایشان می بینم. واقعا وارسته.

به نظر بنده، شاید ایشان متخصص و ممحض در یک رشته خاص نباشند و به نوع آوری و ابتکار و ابداع خاصی روی ننموده باشند، اما وجود شخص ایشان با این روش مخصوص بخود، بواقع نوعی ابداع است.

ایشان بسیار خوب از استعداد خویش استفاده کرده اند. واقعا نور از کلمات ایشان می بارد. این نوع خاص در علم آموزی و روش مخصوص، خود نشانه عدم روش مندی و تشخص روش عرفانی است. گویی هر کسی که به عرفان روی آورده خود رب النوع روشی خاص است.

واضح تر بگویم، متدولوژی عرفانی و سبک عرفا، آنقدر متفاوت است که ما نمی توانیم آن را عاقلانه در یک چارچوب خاص بیاوریم و حتی روش زندگی آنها نیز بسیار متفاوت است. به عنوان مثال بایزید امی بود و ابوسعید گفت که بگذار از تو بنویسند و جنید مطالب مانده از خود را سوزاند اما ابن عربی بالغ بر 500 کتاب به یادگار گذاشت. گویی اتحاد آنها در حقیقتی است که دور از دسترس عقل بشری است. پس آنچه آنها را به نوعی با هم مرتبط می کند آن حقیقت ماورایی است که گویی در عالم ماده به علت شدت تکثرات بویی از آن نمی آید ولی آنکه بدان حقیقت دست یازد، وحدت را در تمامی عوالم هویدا و روشهای آنها را یکی می بیند.

 

                                                                              فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط مهدی صدفی  | 

رساله وجوديه

بسم الله الرحمن الرحیم

ترجمه رساله وجودیه

رساله وجوديه

در معنی قول نبی صلی الله علیه و آله: « من عرف نفسه٬ فقد عرف ربه »

محيي الدين ابن عربي

متن فايل به WORD

متن فايل به PDF

اين رساله در وحدت وجود و ابطال قول اكثر عرفا به فناء در ذات خداوند و فناي فناء.


  • در اين رساله مي خوانيم:
بسیاری از عارفین معرفت الهی را به فنای وجود اضافه کردند و فنای فناء. این غلطی محض و سهوی واضح است. چون که معرفت الهی محتاج به فنا در وجود نیست و نه فنا در فنای او.
علّت این است که برای اشیاء وجودی نیست پس فنایی نیست. چون‌که فنا پس از اثبات وجود است. پس چون خودت را بدون وجود و بدون فنا شناختی پس الله تعالی را شناختی وگرنه نشناختی.
و اضافه معرفت خدای متعال به سوی فنای وجودی و به سوی فنای فنای او، مثبت شرک است. همانا تو هنگامی که معرفت الهی را به سوی فنای وجود و فنای فناء اضافه کردی، وجود را برای غیر خدا و نقیض او اثبات کردی و این شرکی واضح است. پس نبی صلی الله علیه و آله گفت: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و نگفت: کسی که نفس خود را فانی کند پروردگارش را می‌شناسد. پس اثبات، غیر مناقض با فنای اوست و آنچه ثبوتش جایز نیست، فنایش جایز نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:47  توسط مهدی صدفی  |