فلسفه و زمان - فیلسوف با زمانه
بسم الله الرحمن الرحيم
اين مطلب در حاشيه مطلب وبلاگ تنزیه الفکر٬ روند فلسفي جامعه كنوني و دوستان شفیق نوشته شده است.
جامعه علمي _ فلسفي كنوني در جهان و به تبع آن ايران _ كه در حال حاضر تفاوت آنچنان زيادي با روند جهاني ندارد _ مرا بر آن واداشت تا چند كلمه اي بنويسم. (همانطور كه ذكر شد روي سخنم با جامعه فلسفي _ اسلامي نيست. اگر هم باشد در نگاه با حركت جامعه امروزي، نه اينكه اينها يا آنها برترند نه بلكه اين نوع نگرش در آن صنف بيشتر ديده مي شود.)
بنده با عده اي فلسفه نما كه فلسفه را وسيله نمايش خود قرار مي دهند، كاري ندارم بلكه روي سخن با آن تيزبيناني است كه دغدغه بودن انسان در زمان دارند. يا به توضيح بيشتر: انسان فلسفي امروز چگونه بايد باشد؟ يا چگونه هست؟ و يا سيطره روح زمان بر تفكر انسان امروزي و تطابق خود با آن به نحوي كه بهترين باشد و سعادت حاصل شود. البته در اين زمانه سعادت هم در نظر برخي بار معنايي بيشتر از شقاوت ندارد. منظور از سعادت كه ذكر شد چيزي است كه غايت هر فرد است، هر چند متضاد شقاوت نباشد و غايت هم اصولا خودآگاه نيست همان غايت فلسفي.
هميشه در فلسفه بحث بر سر اين بود كه آيا حقيقت بماهي از زمان متاثر مي شود؟ بحث هاي فلسفي هميشه اين قوت را داشتند كه بوسيله گذر زمان در بند نيايند. عده گمان مي كند كه اصول در فلسفه كه هميشه مستقل از زمانند بدون كاربرد مي باشند و آن بحثي در فلسفه جايگاه دارد كه خود را زمان پذير كند. بعنوان مثال: انسان امروز چه كند؟ يا اينكه نيچه مرگ خدا را اعلام كرد يا بهتر بگوييم بعد اين خدا مردگي چگونه خدايي جديد بسازيم؟ خداوندگار زمان.
خيلي خوشبخت بودم موقعي كه در كودكستان فلسفه با آن مفاهيم غير قابل خدشه سروكار داشتم. مثلا بديهيات در هر رشته اي بديهي است. و چه مطلق و آرامش بخش بود. حال كه به دبيرستان فلسفه آمده ام همه مفاهيم و گزاره هاي فلسفي نسبي مي نمايد. فلسفه محض هم ديگر از يورش مضافها آرامشي نمي بيند. گويي بديهيِ آرامش بخش و مطلقي نمانده جز اينكه بديهيي نمانده است و همين هم پارادوكسيكال مي نمايد. فلسفه باستان را مي ستايند و آن را تجديد چاپها و ترجمه هايي جديد مي كنند، اما بهترين پايمالي آن اين است كه بدان بي توجهي كنند يعني ديگر آن فلسفه زمان نيست.
چه زيباست: فلسفه زمان. همچون سيلي مي ماند پويا كه همه را حتي بستر رود را مي برد.
حق با فلسفه زمان است، چون انسان دغدغه اش، انسان زمان است.
درست است هر زماني اسمي را مي طلبد مستولي بر آن و خداوندگاري بازيگوش دارد كه درد زمان را مي داند. اصلا خداي قديم بواقع مرده است و بايد در هر زماني خدايي ديگر جستجو كرد؟ بنده كاملا بدين اعتقاد دارم و بسيار كسان هم كه دوستان منند بدين معتقدند.
اما...
مي خواهم از خدايي ديگر سخن بگويم. البته كسي كه كاملا مسحور خداي زمان شده، او را نخواهد شناخت اما دوستانم در سويداي خود او را هنوز مي يابند.
خدايي كه بي زمان است. آنقدر اصحاب افلاطوني و نوافلاطوني، مسيحيان و ديگر دينمداران از اين خداي مافوق زمان گفته اند و آنقدر به تنزيه و تبعيد او پرداخته اند، كه پيروان خداي زمان، بحق جز ريشخند آنان تحفه اي نيافته اند.
نمي دانم، مي توانم اين حس خود را براي دوستان بيان كنم يا قدرت نمايش و زمان مند كردنش را ندارم.
چطور از خداي بي زمان فلسفي سخن بگويم وقتي نمي توان اينك فرزندي براي او يافت و چطور از او بگويم كه بندگان احتمالي او در حجاب زمان و جبر آن، ديده نمي شوند.
تنزيه اصحاب دين در خروج خداي بي زمان، باعث شد كه دينمداران و اصحاب ناخلف افلاطوني هر تفكر كه زمانه ايجاب مي كرد را گردن بزنند و همه را بنده خداي ناديده انگارند. آنها به اين جهل بزرگ دست آويختند كه خداي بي زمان را از خداوند زمان منزه كردند و اين اصحاب حس، كه كاملا با حس بدون خطا، خداي زمان را احساس كردند بحق به كفر با خداي بي زمان آنان پرداختند.
اما اين ديگر به تاريخ پيوسته است.
اينك وظيفه فيلسوف حقيقي چيست؟
آنچه در اطراف مي بينم بندگي محض خداوند زمان است. فيلسوف امروزي(زمان) همچون اصحاب علوم نظري چون فيزيك و رياضي بدنبال كشف نقاط مبهم است. هر ساله پوست نويي مي اندازد و خود را به زيور جديدي مي آرايد و تن عريان خود را بيش از پيش مي پوشاند. گويي قطار پر سرعت و كاملا زمان پذير فلسفه در حال گذار است و هر كسي با طرفه اي مي خواهد بر سرعت آن بيافزايد. نه مسيري و نه مقصدي و هرروز خود را به زمان نزديكتر مي كند.
فيلسوف كنوني اقوال گذشتگان را مي خواند و تحسين مي كند و به آن مي افزايد و يا رد مي كند و تقبيح مي نمايد و جرياني نو باز مي سازد.
- اين چه عيبي درد؟
- خداوند شاهد است عيبي ندارد.
- پس عيب كجاست كه گاهي بوي تمسخر از كلمات مي آيد؟
- عيب، مهجوريت خداوند بي زمان است.
- (مي خندد و مي گويد:) خداوند بي زمان مهجور بوده و خواهد بود.
آري، خداوند بي زمان در كمند زمان نيفتد تا هجر و وصال برايش معنا پيدا كند اما براي او اصولي است كه در طي زمان هيچ گرد و غباري بر آن ننشيند. تعينش زماني است اما اصول آن فرا زماني مي باشد. مي توان بنده او هم شد. مي توان به اصولي پاي بند بود كه طي شدن زمان و نو شدن سخنان و انديشه ها، تاثيري در آن اصول مسلمه وارد نكند. آن اصول مسلمه ، چون بيان شوند زمان پذير و گذرا مي شوند. اما فيلسوف حقيقي آن بي زمان را درك مي كند هر چند بويي جز به زمان استشمام نكند. سخنان او سخن زمانش است اما روح سخنش به اصولي غير زماني پيوسته است. او را سيل بنيان كن زمان ويران نمي كند و او به اصلي محكم آويخته است. وقتي به سخنان زماني او هجوم آورده مي شود و چون با سيل زمانه رو به سوي نابودي گرايد چه زيبا دوباره زمان را مي سازد.
اصول فلسفي زمان گذر نيست هر چند با زمان معنا پيدا كند. اما معناي معناست كه فيلسوف را آرام مي كند و روح فلسفه زا را در همه زمانها آزاده نگه مي دارد.
بزرگترين زخمي كه به روح فلسفه بي زمان وارد شد تعبير تنزيه مدرانه اصحاب فلسفه افلاطوني واسكولاستيك و مسيحياني بودند كه براي اين اصول مسلمه چارچوبي زماني مشخص كردند. غافل از اينكه اين اصول، در چارچوب زمان مي گنجند و زمان پذير مي شوند اما آنقدر دغلباز و بازيگر هستند كه در بند زماني دون زماني نيايند.
درست است كه فيلسوف زمان ما، (فيلسوف زمان ما نه فيلسوف زمان ما)در اين عصر و با اين آراي فلسفي شناخته مي شود، اما اگر اين آراي زمان پسند، بوي اصول بي زماني فلسفي را ندهند، بهتر است از فلسفه رخت بر بندد و در دامن علوم نظري به حيات خود ادامه دهد.
فيلسوف در حاليكه دغدغه زمان و زمانه را دارد، آرامش عجيبي در چهره او هويداست كه وراي زمان و زمانه است. او بازيگري است ذاتي و آموخته، كه با تماس زمان به بازي با زمانه مي نشيند... اما اي دوستان كه فلسفه را به بازي گرفته ايد! هر آنكس كه تاس زمانه را به نكويي بر آسمان اندازد تا چرخشي بغايت هوشمندانه زند، اگر بازيگري ذاتي نباشد، جز بازي شونده اي بيش نيست. اوست كه زمانش به سخره گرفته و خداوندگار زمان بر او مي خندد.
