شرف حس بر عقل 2 - سلطنت عقل بر هوی
بسم الله الرحمن الرحيم
خواستم مطلبي در مورد جايگاه عقل بنويسم، خود بخود بسمت رابطه عقل و مُثُل افلاطوني پيش رفت. مدتي بود كه اين نظر ذهنم را بخود مشغول كرده بود. مطلب را نوشتم اما بايد آن را مستند و دقيق تر بنگارم، بخاطر اينكه در خور يك مقاله تاثير گذار و متفاوت ميباشد.
پس به خود عقل ميپردازم.
عقل خود ميتواند حدود خود را بنمايد و مرزها را به ما نشان دهد. عقل و عالم عقلانيت، مانند يك تصوير از حقيقت است كه هر چه در آن است، عقل، مطابق نعل به نعل از آن را در خود دارد. به ديگر سخن، حقيقت، همان شيء في نفسه است كه يك عاقل فقط با پندار خود از آن و تصويرش نزد خود مي زيد. منظور از تصوير، حافظه و تخيل نيست. منظور هر شيء في نفسه، عقل از جنس خود رونوشتي از آن دارد، با اينكه مطابقتي حقيقي و همجنس نيست. عقل به اين رونوشت بودن و محدوديت، از داشتن حاقّ خارج در خود، آگاه است.
به نظر بنده، هر فردي در هر زمينه اي كه مي خواهد وارد شود بايد ابتدا به مشورت عقل خود خيزد. چه در مساله دينداري، چه در عرفان و فلسفه و ....
چون اوست كه ابتدا راه مي نمايد. بايد عقل با كليت مساله موافق باشد وگرنه هر چه بود، بايد به گوشه اي نهاده شود. حال خود عقل اگر با كليت آن موافق بود، درآن پيش ميرود. و ممكن است بجايي برسد و بگويد كه ديگر راه براي من، در آن بسته است. مثلا عقل ميگويد كه شيء في نفسه و خارج بماهو خارج را بعينه معذورم و فقط درك خود، از آن دارم.
در عرفان و مساله شهود نيز عقل داده هاي خود را از شهود ميگيرد و سپس مي سنجد كه آيا موافق با اصول است؟ اما خود عقل مفسر ديگر شهود نيست. لذت شهود جدا و لذت درك و عقل بستن بدان جدا. بوي گل و افسون رنگش جدا و تفسير و در خاطر سپردن جدا. اينجا نيز عقل زيبايي و لذت شهود را تاييد مي كند با اينكه خود، شهود نميكند.
اما در حكمت عملي عقل، نبايد به جرم كوتاهي او در عدم ورودش به هر قلمرويي، او را از فرمانروايي در مملكت خود نيز محروم كرد. اين نكته اي بسيار ظريف است كه عمري مي خواهد تا درك شود.
يكي از اين مسايل كه با عقل هميشه در نزاع است و ميخواهد مملكت او را به تصرف خود در آورد، هوي است.
هواينفس، خود از جنس محسوسات است. و رابطه نزديكي با عشق(محبت) دارد. همانطور كه در زبان عرب به هوي، عشق نيز مي گويند. عشق خود از جنس محسوسات است يعني (به تعبير ساده) از محدوده عقل خارج است. عقل بر اين سرشته شده كه با هوي به جنگ بر خيزد و از تصرف مملكت انساني بدست او ممانعت كند. حتي مي توان بدين معنا لغت عقل را به عقالي (پايبندي) براي هوي ترجمه كرد. هوي مشحون و سرزنده از لذت محسوس است. لذت محسوس اصالت دارد و لذت معقول، تصوير و رونوشتي از محسوس است. اما عقل اينجا بازدارندهاي است كه دستور دارد _ با اينكه خود بذاته لذتي از اين بازدارندگي نفس از هوي نميبرد _ او را از لذتش باز دارد. مانند پاسباني كه بر ميخانه سخت گيري ميكند با اينكه اين سختگيري، لذتِ شربِ شراب را ندارد و او خود ميداند ولي صاحب دستور است.
اينجا دو سوال مطرح ميشود:
-
چرا عقل به ستيزه با امري ميخيزد كه لذت بخشتر و اصيلتر است و به خارج و محسوس نزديكتر و او هوي است؟
-
ميبينيم كه وقتي نفس از عقل پيروي ميكند و از ملذوذ به محسوس دست مي كشد لذتبخش است و به نوعي خود، لذت عقلي دارد كه چه بسا از لذت حسي برتر باشد با اينكه شما اصالت را در بهره مندي به حس داديد نه عقل؟
به نوعي دو سوال بهم مربوط است. در جواب اولي، عقل بخاطر اينكه رونوشتي از هستي را در خود دارد مي بيند كه امري وراي اين لذت اندك محسوس قرار دارد. هواي مستتر و زيباتري وجود دارد. حقيقتي محسوس و شهادتي وراي اين شهادت مقيد كه نفس ميتواند خود را بدان بياويزد و لذتي فراتر ببرد.
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضية.
وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره.
با اينكه عقل، لذت عميقتر هواي محسوس را نيز درك نمي كند. چون از سنخ محسوسات و حقايق نيست بلكه فقط از همان رونوشت، دانا به برتري ِ آن است. البته تفاضل و برتري نيز از احكام عقل است وگرنه در صورت نبودن عقل فرقي بين هواي نفساني و عشق و محبت اصيل نيست. (مي خواهي بگو عشق يا اصل الحقيقه و ... كه او صاحب هوي از آن باز مانده است.)
در اينجا ابن عربي مي گويد: اگر عقل نبود، هواي نفس امري نيكو و پسنديده بود. اين جمله اشعار به همين مطلب دارد.
و در جواب دومي، اگر مي بينيم عقل به انقياد نفس در بند ِخود خوشنود است بدان خاطر نيست كه نفس را از امر ملايم طبعش باز داشته است. همچون پاسبان مغروري كه حب رياست او را كور كرده و بدان خوشحال است كه مردم را از شرابخواري و زنبارگي دور مي كند بلكه پاسبان حقيقي آن است كه دور مي كند تا به لذتي عميقتر رهنمون شود. در اينجا نيز عقل، خوشنوديش يكي همين خوشنودي ِ دوري از محسوس زوالي به محسوس دائمي و ديگري اتحاد و نزديكي به محسوس حقيقي و لذت اصيل و هواي عاشقانه در سايه طرد و دوري از هواي گذراست، هر چند عقل خود با اين دو هيچ سنخيتي ندارد.
آب كم جو تشنگي آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست
