تبليغاتX
هستی ابن عربی

هستی ابن عربی

در آراء، ادراکات و شهودات شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است.

شرع و عقل

بسم الله الرحمن الرحیم

 امروز در خدمت استاد کتاب لمعه (کتابی در فقه) را می خواندیم. به بحث جالبی رسیدیم و حدیثی ذکر شد که از چند جهت نکات بدیع و درخوری داشت.

حدیث این بود که :« در کتاب صحیحه أبان بن تغلب از ابی‌عبدالله (امام‌صادق(ع)): «گفت: گفتم به او : نظر شما در مورد مردی که یکی از انگشتان زن را قطع کند، چیست؟ (امام) گفت: 10 شتر (دیه دارد.) گفتم: قطع دو انگشت چطور؟ گفت: بیست‌شتر. سه انگشت؟ سی‌شتر. چهار ‌انگشت؟ بیست‌شتر. گفتم: سبحان‌الله! سه انگشت زن قطع شود، سی شتر دیه دارد و چهار انگشت، بیست شتر. در عراق که بودیم اینچنین نظری به ما رسید و ما از آن برائت جستیم. و گفتیم: این بوسیله شیطان آمده! پس امام علیه‌السلام گفت: مهلت بده ای أبان! این حکم رسول الله است. ان المرأه تعاقل الرجل الی ثلث الدیه (زن تا ثلث دیه مساوی مرد، دیه می گیرد.) و چون از ثلث گذشت دیه زن نصف می شود. ای أبان! تو با من به قیاس حکم کردی و سنت چون قیاسی شود، دین نابود می‌شود.»

  • أبان، صحابی امام بود. در عراق فتوی می‌داد و بوسیله قیاس حکم کرده بود. حتی به نظر امام هم ایراد می گیرد و می‌گوید که نظری مشابه نظر شما به ما رسید و ما هم از آن برائت جستیم و هم گفتیم این نظر از جانب شیطان است. (البته بعد از اینکه امام او را متنبه می کند، نظر او عوض می‌شود.) بنابراین می‌بینیم که فقهای شیعی نیز در زمان امام بوده‌اند که با اجتهاد خود فتوی می‌دادند. و اینکه علم به حکم الهی نداشته، و بر خلاف آن فهمیده و قیاس کرده، هر آنچه که مخالف عقل او بوده را از جانب شیطان دانسته‌است. می‌بینیم که بشدت اصالت عقل و عقل محوری در جایی که عنان عقل و قیاس آنچنان گشاده نیست،مورد توجه بوده‌است. و آنچه ضد عقل و قیاس بوده را عمل شیطان خوانده‌اند.

 

  • در شریعت حکم تابع یک امر ورای عقلی است و این مطلب در موارد زیادی مشاهده می‌گردد. حتی می‌بینیم که علمای ما نیز تا آنجا که شرع نظر داشته نظر شرع را اعمال می‌کنند و در نبود آن به عقل و روشهای عقلی اصول ارزش زیادی می دهند هر چند که بظاهر گویی این را قبول ندارند. این نظام ورای عقلی شریعت این را به ذهن نزدیک می کند که کارکرد طبیعت و آنچه خارج از عقل است، لزومی ندارد که از عقل قیاسی و استدلالی پیروی کند. بقول ابن‌عربی، شرع به عرفان و شهود نزدیک تر است تا به عقل. و شرع می خواهد حکم حقیقی بر اشیاء بار کند و این حکم حقیقی و اصولا تمام احکام حقیقی و خارجی ابای آن را دارند تا خود را در زیر چتر عقل بخزانند.

 

  • اگر در این قسمت از حدیث که «ان المرأه تعاقل الرجل الی ثلث الدیه»، «تعاقل» به معنی «تساوی» باشد، به نظر بنده یک بحث مفید انسان‌شناسی در گرو آن است. (البته اگر به معنی «تساوی» نیز نباشد، باز نظر ما بجاست.) زنان در بهره‌وری عقلانی، تا قسمتی همراه مردانند. شاید بتوان از این حدیث چنین استخراج کرد که تا 30% عقل که به امور ضروری می‌پردازد بهره زنان و مردان از عقل یکسان است اما وقتی عقل، به مسایل پیچیده وارد می‌شود و می‌خواهد مصائب عقلی را حل کند، عقل او در این موارد کارائی لازم را ندارد و اصولا در مسائل غامض عقلی، پای عقل زنانه می‌لنگد. به نظر بنده می‌توان از این روایت، این جنبه وجودی را استخراج کرد. البته قبلا نیز گفته شده که این امر وجودی و حقیقت طبیعت اقتضای آن را دارد که احکام شرع الهی مطابق با حاقّ خارج باشند و هیچ عقل مستدلی نتوان یافت که بتواند به کنه مسایل شریعت دست‌یازد.  

--------------------------------------------------------------------------------- 

بدترین وزیران تو کسی است که پیش از تو وزیر بدکاران بوده و .... پس مبادا چنین کسی محرم تو باشد که آنان یاوران گنهکارانند و ستمکاران را کمک کار و تو جانشینی بهتر از ایشان خواهی یافت که در رای و گذاردن کار چون آنان بود و گناهان و کردار بد آنان را بر عهده ندارد. (نهج البلاغه، نامه 53) 

تا به حال در این وبلاگ از موضوع سیاست بحث نشده بود. این جمله را از نهج البلاغه برگزیدم تا در آستانه انتخابات این نکته را یادآوری کنم که امام آن وزیر فاسد و یاور ستمکاران را تقبیح می‌کند ولی رای و کارگذاری همان انسان را تایید می نماید. می‌بینیم که رای و کاردان بودن در امر سیاست مساله اساسی است و فقط درستی و پاکی کفایت نمی کند. در ضمن نکته بسیاری ظریفی در گفته امام (ع) است که رای داری و کارگذاری را می توانست بدون ارجاع ضمیر به آن وزیری که یاور بدکاران بوده، بطور مطلق ذکر کند و بگوید که وزیر تو انسان آزاده و جدایی از ستمکاران بوده باشد و کاردان نیز باشد اما ضمیر را به همان وزیر بدکارن ارجاع می دهد. این نکته ظریف در این است که پاکی و تعهد با کاردانی و سیاست کمتر جمع می گردد و امام می طلبد که بگردد و بیابد کسی را که هم کاردان باشد و هم متعهد، اگر چه که همیشه جمع این دو اندکی را گرد آورده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط مهدی صدفی  | 

از تفکر بنیادین تا درک شهودی، برهوتی از نادانسته ها

بسم الله الرحمن الرحیم

 موضوعی چند مدت، و یا بطور خفیف‌تر، چند سال است که مرا مشغول خود کرده. امیدوارم که بتوانم با درک درست آن در درجه اول به نتیجه ای درخور برای خود برسم.

یکی از دغدغه‌های همیشگی بنده، فهم و درک برتر و تعالی خود در فراخنای زمان است. در بحث فلسفه و زمان شان فلسفه و مطمئنا عرفان را بالاتر از آن دیدم که مسایل خود را، فضلا از ذات بزرگشان، در بند زمان کنند. به‌همین خاطر فیلسوفان بزرگ طوری مسایل خود را مطرح می کنند که گویی در گذشته و آینده می زیند. البته فیلسوفان زیادی هم هستند که به فراخور عصر و زمانه سخن می‌گویند. هایدگر، اغفال از معنای وجود را به عصر افلاطون و ارسطو بر می‌گرداند و می‌گوید که این ارسطو بود که وجود را مفهومی بدیهی دانست و آن را به کناری نهاد و بحث از موجود را محور فلسفه قرار داد. «آینیای» یونانی دیگر به «وجود» مشوب به «موجود» آغشته شده و این نورانیت موجود، وجود را به تاریکی تبعید کرد.

پس می بینیم که دغدغه‌ای به وسعت تاریخ دارد و به‌همین خاطر او را با فیلسوفان بزرگ قیاس می‌کنند. اما این نکته را هم نباید به فراموشی سپرد که فرد در زمانه‌ای زندگی‌ می‌کند که روح آن زمانه بر او مستولی است و اگر بخواهد خود را از بند آن رهایی دهد، متاعی در خور نه برای خود و نه برای دیگران دارد.

 در بحث ابن عربی دو رگه ای از غرب و شرق گفتیم که ابن‌عربی با اینکه از نظر عمق معارف، نظر گذشتگان خود، همچون بایزید و جنید را پیش گرفته بود، اما روش او در ارائه مطالبش یک روش کاملا متفاوت با متقدمین بود. او بسیار کتاب نوشت و اصطلاحات جدیدی بنیان نهاد و توانست با توجه به غنای مطالبش یک مکتب عرفانی کامل را پایه ریزی کند تا جایی که اگر آیندگان حرفی برای گفتن در عرفان داشتند سعی کردند آن را با توجه به مکتب و اصطلاحات او بیان کنند. شاید بتوان گفت که ابن‌عربی شهودات عرفا از حقایق عالم را نه تنها اتساع داد بلکه توانست بطور دقیق و منظمی در بند کند. اگرچه نظم او یک دسته‌بندی عقلی نبود بلکه بهتر است بگوییم یک دسته‌بندی کشفی و وجودی بود.

دغدغه بنده نیز به همین برمی‌گردد که در زمان حاضر باید به چه نحو در درجه اول، برای خود عرفانی معرفی کرد و شناساند که طبعم آن را بپذیرد و از آن دوری نکند؛ زمانه‌ای که اطلاعات و کتب به نحو فزاینده ای در ازدیاد است و گوشه خلوتی نمانده که بتوان از دست این تکثرات جان سلامت به‌در برد. مُثُل‌افلاطونی آنچنان پر کار شده اند که با قدرت توانی، از پی سبقت جستن از یکدیگرند و می‌خواهند تکثرات خود را به بهترین وجه نمایان کنند. البته همیشه، گوشه خلوتی در درون انسان می‌ماند که او را از هرروزگی و هرزیدگی نجات دهند. بقول آن حدیث معروف که عالم اگر سراسر خون گردد، خداوند روزی حلال بنده مومنش را تدارک می‌بیند. و روزی اعمّ از روزی مادی است و علم خود بزرگترین روزی است.

در مجموع، آیا روزی ما در این عصر پر خون، همان شیر و ماست روستایی و خزیدن در گوشه سنتی است. می بینیم که در احادیث نیز ماندن در شهرهای بزرگ و نخزیدن در روستاها، تمجید شده است. پس باید به سراغ روشی دیگر رفت.

بنده بسیار تامل کردم که چطور بتوانم عرفان اصیل و حکمت متعالی را برای خود شیرین و روان کنم تا طبعم که دیگر ماست و نان سنتی را نمی خورد، با آن خوگر شود.

 دیدم که بسیاری که این علوم اصیل را تدریس می کنند حتی اگر خود را گوشه‌گیر نیز کرده باشند، باز هم طعم لطیف اینها را نمی‌چشند. گویا تدریس‌کنندگانی خاموشند. کاری ندارم که متاع آنها خریداری داشته یا نداشته باشد. هدف در ابتدا بهره‌مندی آنها از این علوم و نشستن این علوم در حقیقت آنهاست. نمی توان منکر این شد که بی تاثیر بوده است اما خود را دلخوش تاثیر اندک آنها کردن نیز نتیجه‌ای موثر و برنده ندارد. بهره‌مندی اندک ما از این علوم متعالی و استیلای قدرت تخریبی زمانه، که به جنگ با شمشیری‌روبسته آمده چاره‌ای نمی‌گذارد که تا سلاحی در خور تهیه دید. مگر نه اینکه خداوند به داود(ع) امر کرد که دیگر از بیت‌المال نخورد و زره‌بافی را به او آموزش داد.

بله! دیگر باید در برابر چکاچک شمشیرها که بدن را چاک چاک کرده، زرهی از نو بافت و بس از است دیگر از بیت المال ارتزاق کردن و بدان خوش بودن.

.............

پس از دقت و تامل فروان به این نتیجه رسیدم که باید ابتدا پایه معرفت شناسی ما تغییر یابد تا بتواند موفقیتی در هستی شناسی جدید حاصل شود. البته آنچه مورد توجه بود، ساختن یک نظام فلسفی نبود که شاید راه هموارتر بود بلکه یک نگاه عرفانی جدید و حکمتی متعالی که ابتدای امر یک معرفت‌شناسی ویژه را می طلبید. در ساختمان نظام فلسفی در همان ابتدا تفکر و عقلانیت ورزی بدیهی انگاشته می شود و با این پی، ساختمان فلسفه بنیان نهاده می شود اما در یک نظام عرفانی جدید آیا می توان به همین راحتی تفکر و عقلانیت را پذیرفت. خب مسلما باید بدنبال یک دید وراعقلی رفت که اصلا چیز آسانی نیست. عقلی که در تمامی بنیادهای آدمی تنیده شده است. آیا می توان در این نظام عرفانی جدید و حکمت متعالی، به راحتی پذیرفت که پای استدلالیان چوبی است؟ عقل و استدلال، تا کجا و چگونه؟ تفکر جایگاهش کدام است؟ آیا باید یک تفکر ارسطویی را وارد کرد که بین ناشناخته‌ها و شناخته‌ها در حرکت است؟ آیا یک تحلیل ذهنی می تواند به عقل اجازه ورود دهد؟ آیا باید همچون ابن‌عربی تفکر را فقط در عبرت‌ها معتبر دانست و محدوده آن را بسیار کوچک کرد؟ آیا تعریف ابن‌عربی از تفکر نهایت آن را نشان می دهد؟ شهود و خلوت نشینی سنتی می تواند در این زمانه جواب خوبی باشد؟

خب! سوالات زیادی در این مورد مطرح است. و جواب دادن آنها نیز در این خلاصه امکان ندارد. اما می توان به جواب ها نشانه رفت!

آنچه بنده می توانم بطور خلاصه بگویم باید از تفکر آغازید. می توان تفکر را از ابتدا نفی کرد و در پی نبود تفکر و خلوت نشینی مستمر بارقه‌ای از شهود را نمایان دید. راستش این روش سنتی، از بدو امر جز دوری برای غیر مجذوب ندارد. اما تفکری انتقادی و موشکافانه و ارسطویی نیز راهی جز فلسفه انتقادی یا فلسفه غیرمتعالی بهره‌ای ندارد. ابن‌عربی، متعلق فکر را اکوان و بودنی‌ها می‌داند و نتیجه آن را دور زدن و حرکت از بودنی به بودنی دیگر. اما آیا می توان فکر را به عدم سوق داد. جواب ابن‌عربی خیر است. راستش چاره ای نداریم تا قدرت فکر را فزونی دهیم که بنده گمان می کنم بسیار بدان محتاجیم. فکری که نتواند از وجود به عدم برود و سپس برگردد به درد ما نمی خورد. باید فکر را با وجود عجین کنیم، تا بتوانیم آن را با عدم نیز دمخور سازیم. چاره نداریم که بین تفکر و شهود نقبی بزنیم. شاید این حرفها خنده دار بیاید. خود بواقع نمی دانم و کسی را ندیدم که آنچه هایدگر از تفکر بنیادین ارائه می دهد، لمس کند. واقعا می توان فکر را واداشت تا درک کند که « هیچ می هیچد!» یا «هستایش هستی» را تفکر کند.

دوستی که کتاب عرفان و تفکر را نوشته بود، به نوعی تفکر و شهود را بسیار نزدیک می‌دید. یادم است که بعد از جلسه سوم نقد کتاب همین سوال را از او کردم. او پاسخ داد که شبستری در گلشن‌راز «تفکر» را بجای «شهود» استعمال کرده است. اما به نظر بنده راه بین تفکر و شهود بسیار است. بقول استاد ملکیان در نقد این کتاب، تفکر، رفتنی و پیمودنی است و شهود دیدنی و دریافتنی.

به نظر بنده باید این راه را طی کرد و از تفکر به شهود رسید هر چند صعب و طاقت فرسا باشد. شاید همچون بازی هایدگر با «دازاین» در کتاب «هستی و زمان». فکر نکنم که خود هایدگر هم تلاشش رسیدن به شهود بود. و باز گمان نکنم خود نیز از این کتاب و رهیافت آن آنچنان راضی بود. اما سعی مشکور داشت و نشانه ای برای پیشرفت و کتابی بواقع سترگ. دوست دارم این نوع کارها را نشانه کنم برای این بیابان بی‌حاصل بین تفکر و شهود. بسیار ساده اندیشم که بخواهم بین این دو دوستی حاصل کنم اما بسیار دوست دارم که مسافری که از سرسبزی تفکر توشه می‌گیرد _تفکری بنیادین، نه تفکری معلق بین دانسته و نادانسته_ و در بیابان عدم و بی چیزی می رود، در آخر به ساحل امن «دیدن» برسد. نمی دانم که این وسط و این بیابان را چطور باید گذراند. امیدوارم اینطور نباشد که گویند:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

اما باید توشه‌ای باشد که بتوان این بیابان را طی کرد و به سر منزل مقصود رسید. شاید شبیه داستان مثنوی،

ناقه و کره اش، مجنون و لیلی و آن بیابان پر بلا.

این بیابان همان است که عرب «مفازه» می‌گوید، یعنی امید است که فرد در آن بمیرد و به «فوز» رسد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:35  توسط مهدی صدفی  | 

از مساله گویی تا اجتهاد (بحثی مغفول در مورد مراتب اجتهاد)

بسم الله الرحمن الرحیم 

چندی پیش در شهر قم، با جناب سیزیف بحث مفصلی در مورد شریعت و حقیقت داشتیم که برای بنده مفید بود. دیشب با یکی از دوستان همکلاسی در راه خانه بحثی در گرفت که لازم می بینم با توجه به نظر جناب سیزیف، به تفصیل نظریات خودم بپردازم.

یکی از مسایلی که قشر طلبه معمم بدان مبتلایند و جزو وظایف آنهاست (البته بنده جزو این صنف نیستم.) و به محض پوشیدن لباس برای آنها واجب می شود، جواب به سوالات شرعی مردم است.

در جامعه کنونی بعد از کثرت مراجع تقلید، این مساله حس شد که آیا فرد جواب دهنده باید جامع نظرات کلیه مراجع باشد یا خیر؟ یا لااقل در جواب سوال کننده، بگوید: باید به رساله آقایان مراجعه کنم و جواب شما را بدهم.

دوست بنده جناب سیزیف، قائل به همین نظر بود و این را از محسنات جامعه اسلامی وپویایی فقه می داند.

 

اما نظر بنده به طور مختصر به شرح زیر می باشد:

در قرون اولیه اسلام و در بین شیعه، کسانی بودند که آنچه از فقه اهل بیت(ع) می دانستند را به مردم منتقل می کردند و سعی می نمودند که در صورت عدم آگاهی حکم، از امام(ع) کسب تکلیف کنند. البته به علت بعد مسافت و عدم دسترسی کافی به امام نمی توان گفت که همیشه همان حکم مورد نظر امام به مردم می رسیده و باب اجتهاد (مراجعه به کتاب و سنت) بسته بوده است.

در قرون بعدی اصولا بر محور یک مجتهد احکام مردم به سامان بوده و تکثر مراجع به چشم نمی خورد. سید ابن طاووس که خود نوه شیخ طوسی است، با درس گرفتن بعضی کتب شیخ در مدت 2.5 سال به اجتهاد می رسد، اگر چه که قبل آن نیز به اجتهاد رسیده بوده و اجتهاد به نوعی همین خواندن متن کتب شیخ بوده است. البته سید بن طاووس تاکید می کند که دیگر کتب فقهی نخوانده و اگر در مجلسی می نشسته برای استماع حدیث بوده است. و تکرار می کند که دیگران وقت بسیاری را به خواندن فقه می گذراندند.

در جامعه کنونی همانطور که اشاره شد بحث متفاوت است. با تحلیل "مساله گویی" شروع می کنم که چه طلبه ای می تواند مساله گو بشود و یا به عبارتی دیگر لباس بپوشد.

 فردی از آقای بهجت پرسید (خودم شنیدم): "بنده سیوطی (کتابی در ادبیات عرب) می خوانم، لباس بپوشم." ایشان گفت: " نه، لمعتین."

از دیگران شنیدم که علامه حسن زاده نیز می گوید که فرد باید بتواند احکام را از لمعه استخراج کند تا معمم شده و مساله پاسخ دهد.

آیا یک فرد ساده که تیزهوشی متوسطی داشته باشد نمی تواند حکم را از رساله استخراج کند. چه ضرورتی دارد که این بزرگواران پوشیدن لباس و مساله گویی را مقید به اتمام لمعه و درک آن می دانند.

اینکه در جامعه شیوع یافته که فرد باید درعلوم چند گانه تخصص داشته باشد تا مجتهد شود، یک نهایت و غایت مطلب است. می بینیم که اجتهاد آنقدر پیچیده و مشکل شده که فرد باید در حد یک مرجع تقلید مسلط باشد تا برای خود بتواند حکم را استخراج کند. بقول یکی از دوستان فرقی بین مجتهد برای استخراج مسایل خود و مرجع تقلید نمی باشد. فقط مرجع تقلید کسی است که مراجعه به او آنقدر زیاد شده که علاوه بر استخراج مسایل خود و اطرافیان رساله ای می نویسد و به طورعام جواب گویی مقلدین است.

به نظر بنده، مساله گویی نیز شعبه ای از اجتهاد است یعنی همین توانایی استخراج از کتاب لمعه مرتبه ای از اجتهاد می باشد.

جالب اینجاست که فرد در پاسخ گویی به سوالات مردم نظر اجتهادی خود را (حال به نحو استخراج از لمعه یا نظر قریب به اتفاق مراجع) را می دهد و در مسائل خود به مرجع تقلیدش مراجعه می کند.

یک مساله که اینجا وجود دارد این است که فرد سوال کننده شاید اصلا مرجعی نداشته باشد و محتاط و مجتهد نباشد و نمی توان هم او را از جامعه اسلامی بدور انداخت! باید سوال او را داد و برای کسی که فقط طبق مرجع جواب می دهد دیگر طریقی نمی ماند. در ضمن، سائل خود سوالی پرسیده و جواب شریعت را آنچنان که شما به عنوان عالم دینی می بینید، می پرسد و از مرجع سوالی به میان نیاورده (فارغ از اینکه مرجعی داشته باشد یا نه.) همچنان که در طول تاریخ بدین نحو بوده است و شما نیز باید جوابی که از متون مورد وثوق شرع بدست آوردید بدو بدهید.

یادم می آید که یکی از اساتید ما که درس خارج می خواند به نقل از استاد مجتهدش می گفت که منطق برای اجتهاد ضرورتی ندارد. (البته نفس راحتی هم کشید.)

چقدر خود را راحت می دید که توانسته اجتهاد فربه را لاغرتر کند تا زودتر بدان برسد.

به نقل یکی از دوستان، از قول آیت الله بهجت می گفت: "این کتاب (مفتاح یا مفاتیح الشریعه فیض کاشانی)  میان براجتهاد است."

واقعا لازم است اجتهاد را برای هر کسی که فقط می خواهد حکم خود و اطرافیان را استخراج کند و قصد مرجعیت ندارد، آنقدر فربه کنیم که وقت بسیاری را زا همه بگیرد و تازه، خیلی افراد پس از رسیدن به انتهای راه بفهمند که برای این کار ساخته نشده اند. بله! اما اگر برای این فرد اجتهاد موجز و پرمغزی بود که در حد خود توانایی استخراج احکام را فراهم می نمود، او هم خود را خالی از اجتهاد نمی دید. مگر اینطورنیست که اصل اجتهاد است و در صورت نتوانستن، تقلید و احتیاط.

آیا نباید هر کسی که پا در حوزه نهاده و اندک درایتی دارد بتواند به این مقام نایل آید حداقل برای استخراج احکام خود؟!

قبول است که یک مرجع تقلید و حوزه های علمیه باید توانایی پرورش متخصص درجه یک و فقیه عالی مقام را داشته باشند، اما بسیارافراد مستعدی در حوزه می بینم که به علت فربهی اجتهاد و کثرت تخصص در علوم مختلف عطای آن را به لقایش بخشیده و قلاده تقلید را بر گردن نهاده اند.

 

جمع بندی

  • اجتهاد یک ملکه است که کسب آن احتیاج به تخصص در علوم چند گانه ندارد، با اینکه آن حد اعلای اجتهاد است و این اجتهاد از توانایی فرد در استخراج احکام خود از کتب فقهی (لمعه، شرایع و ...) شروع شده {همانطور که سید بن طاووس با خواندن کتب فقهی شیخ در ظرف 2.5 سال به اجتهاد رسید)  و فربه می شود تا به حد اعلای خود برسد و هر کسی در هر جایی از این مسیر باشد بهره ای از اجتهاد برده است. (یک واحد تشکیکی است که نهایتی برای آن نیست و حد اعلایی ندارد چون مجتهد هیچ موقع نمی تواتند خود را مصاب بداند و امام (ع) هم مجتهد نیست بلکه حکم را به نحو الهام دریافت می کند یا از امام سابق تا نبی اکرم (ص) به نحو صادقی بعد صادقی و نبی نیز به طریق وحی. (بحث مفصلی می طلبد که جایگاهی در اینجا ندارد.)}
  • مساله گویی یا به این نحو است که فرد به رساله تک تک مراجع مراجعه می کند و سوال کننده نیز باید مرجعی داشته باشد که به نظر بنده احتیاجی به خواندن کتب فقهی نیست و هر فردی اعم از حوزوی و غیر حوزوی، که بهره اندکی ازهوش داشته باشد می تواند مساله گو بشود، اما به نظر بنده پاسخ به مسایل شرعی خود و دیگران، شعبه ای از اجتهاد است و کسی باید این رسالت را انجام دهد که توانایی استخراج حکم را از کتب فقهی (لااقل لمعه) داشته باشد، همانطور که آیت الله بهجت و علامه حسن زاده بدان قایلند.
  • در اجتهاد لازم نیست که فرد حتما مسیر معهود را پیش برود بلکه همانطور که آیت الله بهجت نیز گفتند میان بری برای اجتهاد است، برای کسانی که نمی خواهند به حد اعلای آن برسند و ترجیح می دهند وقت خود را در علومی دیگر رها کنند و بهره ای ازاجتهاد برای استخراج احکام خود و اطرافیان داشته باشند.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:53  توسط مهدی صدفی  | 

ابن عربی دو رگه ای از تبار غرب و شرق

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز، روز دومه که خودمو تو خونه محبوس کردم. داشتم یک سریال غربی رو می دیدم. چند ساعت پیش تصمیم گرفتم حمام برم. خب! ذهنم بسوی این موضوعی که الان می خوام بنویسم چرخید. مدتیه که عوض شدم. اینو میشه در سیر نوشته‌های وبلاگیم مشاهده کرد. درستش اینه که مدتیه می خوام خودم باشم. خود بودن! قشنگه اميدوارم ارزشش رو هم داشته باشه.

موضوعی که از قدیم فکر را مشغول کرده بود، شخصیت ابن عربی از لحاظ ریشه شرق و غرب است. عرفای اسلامی را تاحدي خوب می شناسم. کسانی همچون بایزید، جنید، ابوسعید، حلاج و .... همچنین فلاسفه مسلمان. خب! با فرهنگ غرب نیز کم و بیش آشنایی دارم. همين قدر كه بدانم طبيعت و فرهنگ اينها چطور است و همين براي نتيجه گرفتن كافي مي باشد. به نظر بنده اگر بخواهیم ابن عربی را یک فرد شرقی بدانیم یا غربی، جواب بنده این است که او همانطور که در غرب بدنیا آمده، روحیات یک غربی را دارد. دقیق‌تر بگویم او طبیعت غربی دارد. زماني، معارف عرفانی را از زبان عرفای شرقی می شنیدم حال كه از زبان او شنیدم لطفی بیشتر داشت. درست است که معدن عرفان در شرق است. اما یک غربی مسلط و آویخته به شرق توانسته بسیار زيبا و عمیق آنها را منعکس کند. مثالی می زنم که برای خود بنده بسیار نزدیک است. یاد دارم در کلاس فلسفه دانشگاه، دختری در پشت صندلی من نشسته بود. داشت با دوستش با زبان فلسفی محض سخن می گفت. چند جمله‌اي بيشتر نشنيدم. در آن لحظه بسیار زیبا بود از یک زن "فلسفه محض شنفتن". البته ابن عربی فرقش دراین است که توانسته کاملا رنگ شرقی بپذیرد، با حفظ فرهنگ غربی خود.

بگذارید به کمی قبل برگردیم. ابوسعید می گفت: منویس بگذار از تو بنویسند. آیا بایزید کتابی نوشت؟ حلاج چطور؟ جنید آنچه باقی مانده بود را سوزاند! اما ابن عربی بالغ بر هشتصد کتاب و رساله از خود باقی گذاشت. واقعا قابل قیاس با ماسبق نیست. به نظر بنده این کاملا به طبیعت غربی او بر می گردد. او در طبیعت پر درخت اندلس بزرگ شده است. بهشتی بر روی زمین. او در شهری زیسته که مسلمانان با دیگر ادیان، یافت می شدند. این اندلس بدست اسلام فتح شده بود. واقعا مسلمانان خالصی داشت. با اینکه اصلیت ابن عربی، عرب و به حاتم طایی بر می‌گردد اما طبیعت غرب در او موثر بوده است. واقعا ترکیب عرب و غرب. آنچه که ما در ایران قديم كمتر مي‌بينيم.

با اینکه ابن عربی عزلت نشسته است اما این مدت زیادی از زندگی او را شامل نمی شود. اساتید زیاد و جهانگردی در شرق توانسته روحیه شرقی را در او کاملا نهادینه کند. کمتر بوی گوشه گیری و عدم توجه به اساتید بسیار که در شرق موجود است در او به چشم می خورد. طبعا کثرت گراست و در کتبش می توان کاملا بدان پی برد. زبان او غربي است. البته منظور از زبان، عمق زبان و زبان آميخته با حقيقت نيست. حتي منظور طريق نگارش او نيست با اينكه طريق نگارش اندلسيان متفاوت است. منظور نوعي نوشتار مبسوط، واضح و گيراست.  معارف عرفانیش با اینکه دامنه زیادی ندارد(منظور اينكه از نظر محتوي مطالب تکراری در کتبش فراوان است.) اما اینها را به طرق، شکلها، الفاظ، داستانها و سبکهای مختلف آراسته است. این تکثرگرایی کمتر در بین شرقیان موجود است. بسیار گفتار و رفتارش را می آراید وزیبا نشان می دهد. کسی نیست که در یک حالت و وضع بماند و ایده‌های جديد را بکار نگیرد. اما در عین حال شرقی است و بسیار عمیق می باشد. عمق ِعمق مطلب را می فهمد و آن را به زبانهای مختلف می آراید و این آرایش مانع نمی شود که از انتهای عمیق معرفت دور گردد. برعکس تا آنجا که امکان داشته باشد مطلب را باز می کند و برای هر کسی تحفه‌ای درخور دارد. واقعا این زاییده فرهنگ و تفکر شرقی است. فتح قله‌های دست‌نیافتنی معرفت.

بهتر بگویم، این دو‌رگه بودن شرقی- غربی در اوج خود توانسته او را یک شخصیت بی‌بدیل کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:42  توسط مهدی صدفی  |