چندی پیش الشواهدالربوبیه ملاصدرا را با چند تن از دوستان به درس نشسته بودیم که با خواندن و فهمیدن عبارتی از ملاصدرا
همه به وجد آمدیم. علت آن هم عدم درک وجود و سُری ِ آن، از بهدست گیری
اوهام ما بود و جالب فهمیدیم که دایره وجود بسی وسیعتر از آن است که به
دام درک عقل ما افتد.
بحث در علت و معلول بود که علیت و
معلولیت متحقق نیست مگر به نفس و حقیقت وجود و علت به نفس ذات و وجود
خویش، جاعل و موجد ماسوای خود است و مجعول و معلول نیز نفس ذات معلول است
بالحقیقه و ماهیت اعتباری است.
بحث ادامه دارد تا اینجا که شبههای مطرح می کند که همه بدان مبتلاییم و این بواقع تنبیهی است برای رهانیدن از ظلمات وهم.
مطلب اینطور است که ملاصدرا بیان می کند: «شاید بگویی بنا بر آنچه در مورد وجود و نسبت ممکنات به واجب الوجود بیان گردید، لازم می آید که ذات و حقیقت واجب الوجود و همچنین ذات و حقیقت هر علتی داخل و مندرج تحت مقوله اضافه باشد ... ولی بدان که مقوله اضافه و سایر مقولات که اجناس عالیهاند همگی از اقسام ماهیاتند و ماهیات زائد بر وجودند و واجب الوجود ماهیت ندارد تا که در ذهن حاصل شود و تعقل گردد چه رسد که غیری (به نام معلول) با او و به معیت او تعقل کنی. بلکه واجب الوجود، وجود عینی محض و انیّت نوریه، خالص و عاری از ماهیت است. پس قاضی و حاکم بر وحدت و قیومیت او، عقل و وهم نیست بلکه قسم خاصی از برهان است که از جانب او بر دلهای آگاه وارد می شود.» (ترجمه و تفسیر الشواهد الربوبیه، دکتر جواد مصلح، ص85)
خلاصه و لطیف و نزدیک به بحث
اینکه، ما در ذهن، تعقل ِ نسبت علت و معلول می کنیم و بین این دو یک ربط
منطقی و اضافی قائلیم. به عبارت روشن تر، معلول بدون علت و علت بدون معلول
تعقل نمیشود و به گونهای داخل در مقوله اضافه است مانند نسبت پدری و
فرزندی آنچنان که ملاصدرا هم در آخر بحث به اضافه مشهوری بودن آن که عقل
تعقل می کند پایبند است ولی بحث بواقع این نیست. جالب انگیزتر، اینکه
حقیقت وجود برتر از آن است که بخواهد در بند عقل و وهم گردد. با اینکه
بسیار به خود و دوستان تاکید کردم که رابطه علت و معلول وجودی است اما درک
علت و معلولی که نفس وجود علت، علیّت نفس وجود معلول، بدون هیچ تعقلی
باشد، درکش بسیار مشکل و گریزناک است. هویت عینیهای که بالذات مستلزم
اضافه به شیء دیگری است؛ بهتر بگویم معلول عین ربط و اضافه به علت است و
هویت وجودیه ذاتیه معلول در عین ذات علت هویداست، بدون هیچ وهم و تعقلی که
بدوا و ساده در نظر گرفته شود.
حقیقتا این خردورزی و اندیشه پراکنی نزدیک به بحث تفکر هایدگر، در کتاب چه باشد آنچه خوانندش تفکر است.
در این کتاب بحث از اندیشه و
اندیشیدن است و نکته کلیدی که کتاب بر آن تکیه می ورزد این است که «برای
زمانه اندیشه انگیز ما _که هر لحظه امری محدث و نوظهور اندیشه انگیز
مینماید_ اندیشهانگیزترین امر این است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم.
این امر صرفا و بدوا نه از آن روست
که ما انسانها به قدر کفایت به آنی که خود را اصیلا برای اندیشه شدن
میدهد رو نمیکنیم، بل از آن است که آن اندیشهانگیزترین، خود از ما رو
میگرداند و حق آن است که بگوییم از دیر باز از انسان روی گردانده است.»
(چه باشد آنچه خوانندش تفکر، ترجمه سیاوش جمادی، ص 98)
جالب اینجاست که این جمله ملاصدرا _نزدیک به این گفتار هایدگر است_ آنگاه که میگوید: «فالحاکم بوحدته و قیومیته لیس هو العقل بل ضرب من البرهان الوارد علی القلب من عنده.» (اینجا حاکم بر یگانگی و ایستادگی وجود، عقل نیست بلکه قسمی از برهان است که از جانب وجود بر قلب وارد می شود.) (الشواهدالربوبیه، ص52)
هایدگر هم در جایی دیگر میگوید: «پس اکنون علوم، واسپرده به حیطهی موجودی میمانند که تنها تفکر قادر است آنها را در آن کشف کند. البته به شرطی که تفکر قادر به آنچه از آن تفکر است، باشد.
در راه کشش به آنی که واپس می
گریزد انسان به این واپسگریزنده اشاره می کند. (گریزی بسیار نزدیک که
بدان تفکر بنیادین که واپس میگریزد، مماس شده اما همیشه آن، واپس گریزنده
و دست نایافتنی است.) هم، از این رو ما در این کشش خود نشانه هستیم. اما
در این نشانه بودن به چنان چیزی اشاره میکنیم که به زبان گفتار ما ترجمه
نشده یا هنوز، ترجمه نشده است. آن چیز بدون خوانش و تعبیر میماند. ما نشانهای بیتعبیر و بیخوانش هستیم.
هولدرین در طرح سروده ای با عنوان منهموزینه (یاد) می گوید:
نشانهای هستیم ما ناخوانا
بی دردانیم و ای بسا
زبان به غربت از دست دادهایم ما.» (چه باشد آنچه خوانندش تفکر، سیاوش جمادی، ص99)
یعنی برای صحبتِ آن ضربی از برهان و درک آن نشانه بی تعبیر، زبانی برای بیان نداریم.
چه نزدیک است شعر ابنعربی به شعر هولدرین که:
نحن حروفا عالیات لم نُقَل
متعلقات فی ذری اعلی القلل
(ترجمه ای نزدیک شده به شعر هولدرین: )
ما حروف بلندی بودیم آویخته در بلندترین قلهها (که دست هیچ زبانی به گفتار این حروف نمی رسد) و بدین خاطر به سخن نیامدیم. (شرح رباعی شیخاکبر، حمزه فناری، ص33)
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:0  توسط مهدی صدفی
|
كمتر كسي است كه نام ملاصدرا را نشنيده
باشد.فيلسوف پرآوازه ي ايراني كه نام كاملش صدر الدين محمد بن ابراهيم قوام شيرازي
معروف به ملاصدرا و صدرالمتألهين است.در نهم جمادي الاول سال 980 هجري قمري در
شيراز به دنيا آمد و نام او را محمد گذاشتند.پدرش خواجه ابراهيم قوام شيرازي،
بازرگان بود و به خريد و فروش مرواريد،شكر بنگال و شال كشميري مي پرداخت.محمد كوچك
را به مكتب خانه ي ملا احمد در محله ي قوام فرستادند.در مدت دو سالي كه در اين
مكتب درس مي خواند خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را فراگرفت وسپس يك معلم خانگي به
نام ملاعبد الرزاق برقويي برايش گرفتند تا صرف و نحو به او بياموزد.
ملاصدرا در شيراز علوم مقدماتي و قسمتي از
علوم ومعارف عالي را فرا گرفت.پس از مرگ پدرش به اصفهان رفتودر آنجا به تكميل معلومات خود پرداخت و ميراثي
را كه پدر براي او به جا گذاشته بود در راه كسب دانش به مصرف رساند.
اصفهان در آن زمان مركز سياسي و كانون بزرگ
علمي و فرهنگي ايران بود. مجتهدان عالي مقام و حكيماني فرزانه چون شيخ بهايي و
ميرداماد در اين شهر اقامت داشتند و صاحب كرسي تحقيق و تدريس بودند.
صدر المتألهين پس از ورود به اصفهان ابتدا به
حلقه ي درس شيخ بهايي پيوست و ازآن مجتهد بلند پايه و داناي پر مايه، فقه و اصول
آموخت و به درجه ممتاز اجتهاد رسيد.سپس با راهنمايي شيخ بهايي به جلسات درس فلسفه
ميرداماد رفت و در محضر اين فيلسوف بزرگ و استاد مسلم كه بعد از فارابي (معلم
ثاني) او را معلم ثالث خوانده اند به تحصيل حكمت (فلسفه) مشغول شد.
ملا صدرا بعد از خاتمه ي دوران تحصيل به شيراز
بازگشت و در مدرسه اي به نام مدرسه خان به تدريس پرداخت. درس او مورد توجه
جويندگان علم و حكمت واقع شد و شاگردان زيادي دور او جمع شدند، اما ديري نپاييد كه
رقيبان بر او رشك بردند و در صدد آزارش برآمدند. او به ناچار شيراز را ترك كرد و
عازم قم شد و در روستايي به نام كهك در حدود پانزده سال در نهايت عزت نفس و مناعت
طبع با زهد و عبادت و فكر و رياضت روزگارگذراند.
ملاصدرا در طول 71 سال عمر خود هفت بار پاي
پياده به حج مشرف شد و در آخرين سفر خود از حج در سال 1050 هجري در شهر بصره به
ديدار حق شتافت و در همانجا به خاك سپرده شد.اگرچه امروز اثري از قبر او نيست، اما
عطر دلنشين حكمت متعاليه از مركب نوشته هايش همواره مشام جان ها را مي نوازد.
در ادامه شما را به خواندن گفتگويی که به
بهانهي روز بزرگداشت ملاصدرا پیرامون شخصیت و فعالیت های او با مهدی صدفی، متخصص
عرفان و فلسفه انجام شده است، دعوت میکنیم.
در مورد شخصيت اخلاقي
ملاصدرا و مقام علمي او بگوييد؟
ملاصدرا را شايد بتوان بزرگ
ترين فيلسوف جهان اسلام ناميد. نوآوري هاي او در فلسفه و استحكام مكتب عقلي او به
نحوي بود كه بسياري از سؤالات لاينحل فلسفي كه در ميان فيلسوف هاي متقدم از ايشان
بود را به راحتي پاسخ مي داد. با توجه به اصولي كه ملاصدرا در فلسفه بنيان
نهادو پس از اين هم بيشتر در مورد آن سخن
مي گوييم توانست با كوتاه ترين و مستحكم ترين راهها به جواب مسائل غامض فلسفي
برسد. تبحر و تسلط او بر علوم عقلي و نقلي و همچنين عرفان توانسته از او يك شخصيت
بي بديل بسازد.
از نظر اخلاقي هم بگويم كه
اصولاً فيلسوفان، به خصوص فيلسوفان مشرق زمين به حكمت نظريمي پرداختند و كمتر در مورد حكمت عملي و اخلاق،
مطلبي مي نوشتند. اما ملاصدرا در كتب خود تصريح مي كند كه اگر توجه به شريعت و بُعد
عملي نباشد ما از درك مسائل معاد، حشر موجودات و عالم مثال و برزخ غافل مي باشيم و
اين ها جز از طريق شريعتو پيمودن راه
طريقت امكان پذير نمي باشد. به همين خاطر ايشان بسيار به امور شرعي و گوشه نشيني
براي صافي روح و درون و تابيدن انوار الهام اهتمام مي ورزيدند.
شخصيت ملاصدرا چه ويژگي داشت
كه او را از فيلسوفان گذشته متمايز مي كرد؟
بالاخره تمدن و فرهنگ عقلي
در جهان اسلام، تمدني ريشه اي است. از بزرگترين فيلسوفان متقدم ما مي توان به
فارابي و ابن سينا اشاره كرد. همين ابن سينا تأثير فراواني در تفكر و فلسفه ي غربي
داشت، اما فلسفه در آن زمان بيشتر يك فلسفه ي يوناني يا دقيق تر بگويم يك فلسفه ي
ارسطويي بود و مكتب آنها را مكتب «مشاء» مي گويند. در مكتب مشاء، رشته ي بحث در
علوم عقلي دست استدلال، برهان و منطق است، اگرچه در فلسفه ي متعالي نيز اينها به
چشم مي خورد. شيخ اشراق سهروردي خواست بنيان هاي فلسفه را به امور شهودي – اشراقي،
حكمت ايران باستان و اصالت نور نزديك كند ودر كار خود نيز تا حدي موفق بود، اما
نتوانست يك مكتب مستحكم و قوي بنيان نهد. البته اشكالات فراواني نيز بر مكتب اشراق
وارد است كه مهم ترين آن «اصالت ماهيت» است. اما ملاصدرا توانست با كمك گيري از دو
اصل عمده ي «اصالت وجود» و «حركت جوهري» بسياري از مسائل فلسفيرا به طور مستحكمو كوتاه جواب دهد. حتي مسائلي كه فيلسوفان
پيشين پاسخ نگفته بودند و يا اشكالات اساسي بر آنها وارد بود.
مي توانيد دو نظريه ي« اصالت وجود» و« حركت
جوهري» را به طور خلاصه و به زبان ساده توضيح
دهيد؟
بله!
قبل از ملاصدرا حكماي مشاء بيشتر بر محور «اصالت وجود» مي گشتند. با اين كه وجود
نزد آنها مفهوم عام و بديهي وجود بود. ساده تر بگويم مي گفتند كه اصالت با هستي
اشيا است نه با چيستي و ماهيت آنها. شايد بتوان نخستين كسي را كه بين وجود و ماهيت
تفاوت قائل شد فارابي دانست، اما هنوز اين برجستگي اصيل بودن وجود مطرح نبود.
حكماي اشراقي نيز اصالت را با ماهيت مي دانستند. چيستي اشيا براي آنها مهم و اصيل
بود و هستي اشيا اعتباري.
ملاصدرا
با تكيه بر «اصالت وجود» و پر رنگ كردن آن مكتب جديدي را بنيان نهاد ومي توان گفت
تمامي فلسفهي خود را بر محور همين اصل پايه ريزي كرد. اينكه هستي، شيُي است كه در
بدو امر مورد توجه است و چيستي، حدود و اندازه ي هستي كه ماهيت مي باشد به عَرَض
وجود وتبع آن است. به زبان ساده، اگر ما به عالم نگاه كنيم اين وجود عالم است كه
مرتبه ي ضعيف و مادون وجود حق تعالي است و همان طور كه در حق تعالي، ماهيت و چيستي
راه ندارد، در حقيقت وجود عالم نيز چيستي و ماهيت امر اصيلي نمي باشد و به تبع
وجود و اعتبار عقل، اين ماهيت به عالم داده شده است.
« حركت جوهري » نيز از
ابتكارات ملاصدرا بود. حكماي پيشين گمان مي كردند كه در اعراض فقط حركت است، به
عنوان مثال اگر سيب رشد مي كند و از سبز به قرمز تغيير رنگ مي دهد، تغير رنگ و به
اصطلاح فلسفي، حركت در رنگ و كيف آن رخ داده است، اما ملاصدرا میگفت كه خود جوهرهي
سيب در تكامل و حركت به سوي كمال است و به تبعيت از اين جوهر، عرض نيز حركت مي كند
و اعراض را همان وجود ضعيف شده جواهر دانست.
گفته بوديد كه ملاصدرا تحت
تأثير عرفان و عرفاي گذشته بوده است.لطفا دراين باره نيز توضيح دهيد.
اصولا فلاسفه ي ما با عرفا
رابطه داشته اند؛ خود فلسفه نيز با عرفان بي ربط نيست. ابن سينا خود در كتاب
" اشارات"، يك بخش از كتاب را به مقامات عرفا اختصاص داده است. از
اساتيد معاصر نقل شده كه ابن سينا در نوشتن اين بخش به چله نشسته بوده و به تزكيه
پرداخته است. فلسفه ي اشراق نيز از اشراق و الهام بي نصيب نبوده است، اما يكي از
اجزاي لاينفك حكمت ملاصدرا اشارات عرفاني و كشف و شهودات او و ديگر عرفاست تا جايي
كه بعضي اساتيد ما مي گفتند ملاصدرا، زبان عرفا را كه بيشتر به موجزگويي مي
پرداختند، روان و با استدلال و گشاده بيان كرده است. هميشه از اينكه برهان او با
گفتار و شهودات عرفا يكسان بوده، اظهار خرسندي داشته است. او در عرفان بيشتر
وامدار مكتب ابن عربي و شاگردش صدرالدين قونوي است كه با كلمات محترمانه و بزرگي
از آنها ياد مي كند.
لطفا ً در مورد محيطي كه
ملاصدرا در آن رشد كرده و علم آموخته توضيحي دهيد.
ملاصدرا ابتدا در شهر
زارگاهش شيراز، سطوح فقه و اصول را مي خواند و سپس براي تكميل به حوزه ي اصفهان مي
رود. شايد بتوان حوزه ي اصفهان را در آن دوره، يكي از برجسته ترين حوزه هاي علمي
دوران تفكر شيعي دانست. در آنجا علوم نقلي و تفسير قرآن را در محضرشيخ بهايي (ره) –
كه علامه اي در نوع خود بوده- مي خواند.در علوم عقلي و معارف الهي نيز شاگرد محقق
داماد يا مير داماد بوده است. پس از علم آموزي در محضر اين بزرگان آنطور كه خود در
مقدمه ي " اسفار" مي گويد به مطالعه و تفحص و سير و تعمق در آثار حكما،
فلاسفه و عرفا و متكلمين مي پردازد و در آرا و افكار پيشينيان مسلط مي شود. سپس با
پروراندن اين معارف به تصنيف و تأليف مي پردازد.
مي دانيم كه تصنيفات و آرای
ملاصدرا بر محور «حكمت متعاليه» بوده است. مي توانيد حكمت متعاليه را توضيح دهيد؟
سؤال خوبي پرسيديد. «حكمت
متعاليه » كلمه ي دقيقي است. اين كلمه دو رمز دارد؛ يكي حكمت سابق كه استدلالي بود
و نشان دهنده ي حكمت بحثي و عقلي است. ديگري نيز عرفان است كه عرفا بيشتر گزارش
شهود خود را مي نوشتند و از حقايق عالم سخن مي گفتند و دربند استدلالي كردن سخنان
خود نبودند. ملاصدرا در اين ميان توانست مباحث فلسفي و حكمي را با آيات و روايات،
همچنين شهودات و اشارات عرفاني در هم آميزد و حكمتي را بنيان نهد كه درعين عرفاني
بودن، قوت استدلالات و براهين عقلي را نيز داشته باشد وهر رهروي را به اندازه ي
وسع خود، به سر منزل برساند.
ملاصدرا آخر عمر خويش به
روستاي كهك مهاجرت و گوشه نشيني اختيار مي كند، مي توانيد علت آنرا توضيح دهيد؟
ملاصدرا در عصر خود مورد
اذيت، تعدي و ظلم بي شمار زمانه قرار گرفت. مخالفان علم و فضيلت هميشه در طول تاريخ
بوده اند تا نسبت تكفير و فسق به افراد عالم و گرانمايه بدهند. همانطور كه خود
ملاصدرا در مقدمه ي " اسفار "مي گويد به نوعي دشمني زمانه و عدم مساعدت آن بوده كه باعث گوشه نشيني او
شده است. البته نبايد اين نكته را فراموش كرد كه تعمق فلسفي و شهودات عرفاني،
احتياج به محيطي بدون گرفتاري و تقيد فكري دارند و مي طلبد تا حكيم الهي، گوشه اي
خلوت اتخاذ كند و به تعمق و شهود و سپس تصنيف و تأليف بپردازد.
بنياد حکمت اسلامی صدرا
(SIPRIn)
بنياد حكمت اسلامي صدرا در سال 1373
با نظر مقام معظم رهبري و با هدف نشر حكمت و فلسفه اسلامي پايهريزي گرديد. در ابتدا
اين بنياد فعاليت خود را با برگزاري همايش جهاني ملاصدرا آغاز نمود كه بدين منظور
شورايي با رياست آيتالله سيد محمد خامنهاي تشكيل گرديد. هدف از برگزاري اين
همايش معرفي و بزرگداشت حكيم صدرالمتألهين شيرازي بود كه در تاريخ اول تا پنجم
خرداد سال 1378 باشكوه تمام برگزار گرديد. تا پيش از برگزاري اين همايش
ملاصدرا نامي ناشناخته و چهرهاي ناآشنا نزد فلاسفه و انديشمندان جهان بود اما ميتوان
ادعا نمود از ثمرات بسيار مهم برگزاري همايش بينالمللي سال 1378 معرفي شخصيت
برجسته صدرالمتألهين بهگونهاي شايسته است. شايان ذكر است كه بنياد حكمت صدرا
بزرگترين مركز تحقيقاتي ايران در زمينه فلسفه خصوصاً مكتب صدرالمتألهين شيرازي
است.برای اطلاعات بیشتر میتوانید به آدرس اینترنتی این بنیاد http://www.mullasadra.org مراجعه کنید.
آثار ملاصدار را مي توان به
دو بخش کلی تقسيم كرد. قسمت اول كتب فلسفي اوست كه مهمترين آنها " اسفار
اربعه" است كه كتاب مفصلي در« حكمت متعاليه» است. همچنین شواهد الربوبيه،
مشاعر، مظاهر الهيه، و.... از كتب فلسفي ملاصدرا هستند. و در دسته دوم « شرحي بر
اصول كافي»،« تفسير قرآن»و« اسرار الآيات» كتبي هستند كه او در زمينه ي قرآن و
حديث با مذاق فلسفي خود نوشته است.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:55  توسط مهدی صدفی
|
هدف این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست. شیخ اکبر محی الدین ابن عربی در سال ۵۶۰ ه.ق در مرسیه از بلاد اندلس (اسپانيای کنونی ) در خانواده ای که چشمهاشون به آسمان باز بود به دنيا آمد. در جوانی که هنوز موی بر صورت نداشت ابن رشد اندلسی بزرگترين فيلسوف زمان خودش را مبهوت کرد. او بسيار مسافرت کرد و بسياری از عرفا را ديد و آنقدر در عرفان پيش رفت که به مقام خاتم اوليای الهی رسيد. به قول آیت حق سید علی قاضی طباطبایی، کسی در معارف عرفانی بالاتر از او نيامده و نخواهد آمد. او به کرات در کتبش از ديدن خدا، پیامبران و فرشتگان الهی نام مي برد و تمام علوم خود را از آنها بی واسطه می داند. کتاب فصوص الحکم خود را از جانب پيامبر اسلام(ص) می داند. به علت قدرت روحانی، بعد از او بيشتر عرفا دنبال رو او بودند. از جملات اوست:
«خدای تعالی در عالم آشکارست و عالم پنهان و در ذهن است. اما مردم کورند و عالم را آشکار و خدا را معقول می بينند.»
ان الوجود لحرف و انت معناه و لیس لی امل فی الکون الا هو
(ترجمه: همانا وجود همچون حرفی است که تو معنای آن هستی و در هستی آرزوی برای من جز تو نیست)
«من از الطاف الهي به علمي دست يازيدم كه هيچ كس جز من به چنان علمي اختصاص نيافت، و از علم غيب عجايبي مشاهده كردم كه از بيانش در عالم حسي خودداري مي كنم، شگفتا! من صبح مي كنم و شب مي كنم، در حالي كه در عالم، تنها و غريب و ناشناخته ام و هم جنسي ندارم، مرا علومي است كه خاور و باختر عالم كون را فرا گرفته است، هر كس عقل و خردي دور از حدس و گمان دارد، بدان متجلي مي گردد.» باب 374/فتوحات