تبليغاتX
هستی ابن عربی

هستی ابن عربی

در آراء، ادراکات و شهودات شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است.

از برهان قلبی ملاصدرا تا اندیشه انگیزترین ناخوانا نزد هایدگر

بسم الله الرحمن الرحیم

چندی پیش الشواهدالربوبیه ملاصدرا را با چند تن از دوستان به درس نشسته بودیم که با خواندن و فهمیدن عبارتی از ملاصدرا همه به وجد آمدیم. علت آن هم عدم درک وجود و سُری ِ آن، از به‌دست گیری اوهام ما بود و جالب فهمیدیم که دایره وجود بسی وسیع‌تر از آن است که به دام درک عقل ما افتد.

بحث در علت و معلول بود که علیت و معلولیت متحقق نیست مگر به نفس و حقیقت وجود و علت به نفس ذات و وجود خویش، جاعل و موجد ماسوای خود است و مجعول و معلول نیز نفس ذات معلول است بالحقیقه و ماهیت اعتباری است.

بحث ادامه دارد تا اینجا که شبهه‌ای مطرح می کند که همه بدان مبتلاییم و این بواقع تنبیهی است برای رهانیدن از ظلمات وهم.

مطلب اینطور است که ملاصدرا بیان می کند: «شاید بگویی بنا بر آنچه در مورد وجود و نسبت ممکنات به واجب الوجود بیان گردید، لازم می آید که ذات و حقیقت واجب الوجود و همچنین ذات و حقیقت هر علتی داخل و مندرج تحت مقوله اضافه باشد ... ولی بدان که مقوله اضافه و سایر مقولات که اجناس عالیه‌اند همگی از اقسام ماهیاتند و ماهیات زائد بر وجودند و واجب الوجود ماهیت ندارد تا که در ذهن حاصل شود و تعقل گردد چه رسد که غیری (به نام معلول) با او و به معیت او تعقل کنی. بلکه واجب الوجود، وجود عینی محض و انیّت نوریه، خالص و عاری از ماهیت است. پس قاضی و حاکم بر وحدت و قیومیت او، عقل و وهم نیست بلکه قسم خاصی از برهان است که از جانب او بر دلهای آگاه وارد می شود.» (ترجمه و تفسیر الشواهد الربوبیه، دکتر جواد مصلح، ص85)

خلاصه و لطیف و نزدیک به بحث اینکه، ما در ذهن، تعقل ِ نسبت علت و معلول می کنیم و بین این دو یک ربط منطقی و اضافی قائلیم. به عبارت روشن تر، معلول بدون علت و علت بدون معلول تعقل نمی‌شود و به گونه‌ای داخل در مقوله اضافه است مانند نسبت پدری و فرزندی آنچنان که ملاصدرا هم در آخر بحث به اضافه مشهوری بودن آن که عقل تعقل می کند پای‌بند است ولی بحث بواقع این نیست. جالب انگیزتر، اینکه حقیقت وجود برتر از آن است که بخواهد در بند عقل و وهم گردد. با اینکه بسیار به خود و دوستان تاکید کردم که رابطه علت و معلول وجودی است اما درک علت و معلولی که نفس وجود علت، علیّت نفس وجود معلول، بدون هیچ تعقلی باشد، درکش بسیار مشکل و گریزناک است. هویت عینیه‌ای که بالذات مستلزم اضافه به شیء دیگری است؛ بهتر بگویم معلول عین ربط و اضافه به علت است و هویت وجودیه ذاتیه معلول در عین ذات علت هویداست، بدون هیچ وهم و تعقلی که بدوا و ساده در نظر گرفته شود.

حقیقتا این خردورزی و اندیشه پراکنی نزدیک به بحث تفکر هایدگر، در کتاب چه باشد آنچه خوانندش تفکر است.

در این کتاب بحث از اندیشه و اندیشیدن است و نکته کلیدی که کتاب بر آن تکیه می ورزد این است که «برای زمانه اندیشه انگیز ما _که هر لحظه امری محدث و نوظهور اندیشه انگیز می‌نماید_ اندیشه‌انگیزترین امر این است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم.

این امر صرفا و بدوا نه از آن روست که ما انسانها به قدر کفایت به آنی که خود را اصیلا برای اندیشه شدن می‌دهد رو نمی‌کنیم، بل از آن است که آن اندیشه‌انگیزترین، خود از ما رو می‌گرداند و حق آن است که بگوییم از دیر باز از انسان روی گردانده است.» (چه باشد آنچه خوانندش تفکر، ترجمه سیاوش جمادی، ص 98)

جالب اینجاست که این جمله ملاصدرا _نزدیک به این گفتار هایدگر است_ آنگاه که می‌گوید: «فالحاکم بوحدته و قیومیته لیس هو العقل بل ضرب من البرهان الوارد علی القلب من عنده.» (اینجا حاکم بر یگانگی و ایستادگی وجود، عقل نیست بلکه قسمی از برهان است که از جانب وجود بر قلب وارد می شود.) (الشواهدالربوبیه، ص52)

هایدگر هم در جایی دیگر می‌گوید: «پس اکنون علوم، واسپرده به حیطه‌ی موجودی می‌مانند که تنها تفکر قادر است آنها را در آن کشف کند. البته به شرطی که تفکر قادر به آنچه از آن تفکر است، باشد.

در راه کشش به آنی که واپس می گریزد انسان به این واپس‌گریزنده اشاره می کند. (گریزی بسیار نزدیک که بدان تفکر بنیادین که واپس می‌گریزد، مماس شده اما همیشه آن، واپس گریزنده و دست نایافتنی است.) هم، از این رو ما در این کشش خود نشانه هستیم. اما در این نشانه بودن به چنان چیزی اشاره می‌کنیم که به زبان گفتار ما ترجمه نشده یا هنوز، ترجمه نشده است. آن چیز بدون خوانش و تعبیر می‌ماند. ما نشانه‌ای بی‌تعبیر و بی‌خوانش هستیم.

هولدرین در طرح سروده ای با عنوان منه‌موزینه (یاد) می گوید:

نشانه‌ای هستیم ما ناخوانا

بی دردانیم و ای بسا

زبان به غربت از دست داده‌ایم ما.» (چه باشد آنچه خوانندش تفکر، سیاوش جمادی، ص99)

یعنی برای صحبتِ آن ضربی از برهان و درک آن نشانه بی تعبیر، زبانی برای بیان نداریم.

چه نزدیک است شعر ابن‌عربی به شعر هولدرین که:

نحن حروفا عالیات لم نُقَل

متعلقات فی ذری اعلی القلل

(ترجمه ای نزدیک شده به شعر هولدرین: )

ما حروف بلندی بودیم آویخته در بلندترین قله‌ها (که دست هیچ زبانی به گفتار این حروف نمی رسد) و بدین خاطر به سخن نیامدیم. (شرح رباعی شیخ‌اکبر، حمزه فناری، ص33)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:0  توسط مهدی صدفی  |