از تفکر بنیادین تا درک شهودی، برهوتی از نادانسته ها
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوعی چند مدت، و یا بطور خفیفتر، چند سال است که مرا مشغول خود کرده. امیدوارم که بتوانم با درک درست آن در درجه اول به نتیجه ای درخور برای خود برسم.
یکی از دغدغههای همیشگی بنده، فهم و درک برتر و تعالی خود در فراخنای زمان است. در بحث فلسفه و زمان شان فلسفه و مطمئنا عرفان را بالاتر از آن دیدم که مسایل خود را، فضلا از ذات بزرگشان، در بند زمان کنند. بههمین خاطر فیلسوفان بزرگ طوری مسایل خود را مطرح می کنند که گویی در گذشته و آینده می زیند. البته فیلسوفان زیادی هم هستند که به فراخور عصر و زمانه سخن میگویند. هایدگر، اغفال از معنای وجود را به عصر افلاطون و ارسطو بر میگرداند و میگوید که این ارسطو بود که وجود را مفهومی بدیهی دانست و آن را به کناری نهاد و بحث از موجود را محور فلسفه قرار داد. «آینیای» یونانی دیگر به «وجود» مشوب به «موجود» آغشته شده و این نورانیت موجود، وجود را به تاریکی تبعید کرد.
پس می بینیم که دغدغهای به وسعت تاریخ دارد و بههمین خاطر او را با فیلسوفان بزرگ قیاس میکنند. اما این نکته را هم نباید به فراموشی سپرد که فرد در زمانهای زندگی میکند که روح آن زمانه بر او مستولی است و اگر بخواهد خود را از بند آن رهایی دهد، متاعی در خور نه برای خود و نه برای دیگران دارد.
در بحث ابن عربی دو رگه ای از غرب و شرق گفتیم که ابنعربی با اینکه از نظر عمق معارف، نظر گذشتگان خود، همچون بایزید و جنید را پیش گرفته بود، اما روش او در ارائه مطالبش یک روش کاملا متفاوت با متقدمین بود. او بسیار کتاب نوشت و اصطلاحات جدیدی بنیان نهاد و توانست با توجه به غنای مطالبش یک مکتب عرفانی کامل را پایه ریزی کند تا جایی که اگر آیندگان حرفی برای گفتن در عرفان داشتند سعی کردند آن را با توجه به مکتب و اصطلاحات او بیان کنند. شاید بتوان گفت که ابنعربی شهودات عرفا از حقایق عالم را نه تنها اتساع داد بلکه توانست بطور دقیق و منظمی در بند کند. اگرچه نظم او یک دستهبندی عقلی نبود بلکه بهتر است بگوییم یک دستهبندی کشفی و وجودی بود.
دغدغه بنده نیز به همین برمیگردد که در زمان حاضر باید به چه نحو در درجه اول، برای خود عرفانی معرفی کرد و شناساند که طبعم آن را بپذیرد و از آن دوری نکند؛ زمانهای که اطلاعات و کتب به نحو فزاینده ای در ازدیاد است و گوشه خلوتی نمانده که بتوان از دست این تکثرات جان سلامت بهدر برد. مُثُلافلاطونی آنچنان پر کار شده اند که با قدرت توانی، از پی سبقت جستن از یکدیگرند و میخواهند تکثرات خود را به بهترین وجه نمایان کنند. البته همیشه، گوشه خلوتی در درون انسان میماند که او را از هرروزگی و هرزیدگی نجات دهند. بقول آن حدیث معروف که عالم اگر سراسر خون گردد، خداوند روزی حلال بنده مومنش را تدارک میبیند. و روزی اعمّ از روزی مادی است و علم خود بزرگترین روزی است.
در مجموع، آیا روزی ما در این عصر پر خون، همان شیر و ماست روستایی و خزیدن در گوشه سنتی است. می بینیم که در احادیث نیز ماندن در شهرهای بزرگ و نخزیدن در روستاها، تمجید شده است. پس باید به سراغ روشی دیگر رفت.
بنده بسیار تامل کردم که چطور بتوانم عرفان اصیل و حکمت متعالی را برای خود شیرین و روان کنم تا طبعم که دیگر ماست و نان سنتی را نمی خورد، با آن خوگر شود.
دیدم که بسیاری که این علوم اصیل را تدریس می کنند حتی اگر خود را گوشهگیر نیز کرده باشند، باز هم طعم لطیف اینها را نمیچشند. گویا تدریسکنندگانی خاموشند. کاری ندارم که متاع آنها خریداری داشته یا نداشته باشد. هدف در ابتدا بهرهمندی آنها از این علوم و نشستن این علوم در حقیقت آنهاست. نمی توان منکر این شد که بی تاثیر بوده است اما خود را دلخوش تاثیر اندک آنها کردن نیز نتیجهای موثر و برنده ندارد. بهرهمندی اندک ما از این علوم متعالی و استیلای قدرت تخریبی زمانه، که به جنگ با شمشیریروبسته آمده چارهای نمیگذارد که تا سلاحی در خور تهیه دید. مگر نه اینکه خداوند به داود(ع) امر کرد که دیگر از بیتالمال نخورد و زرهبافی را به او آموزش داد.
بله! دیگر باید در برابر چکاچک شمشیرها که بدن را چاک چاک کرده، زرهی از نو بافت و بس از است دیگر از بیت المال ارتزاق کردن و بدان خوش بودن.
.............
پس از دقت و تامل فروان به این نتیجه رسیدم که باید ابتدا پایه معرفت شناسی ما تغییر یابد تا بتواند موفقیتی در هستی شناسی جدید حاصل شود. البته آنچه مورد توجه بود، ساختن یک نظام فلسفی نبود که شاید راه هموارتر بود بلکه یک نگاه عرفانی جدید و حکمتی متعالی که ابتدای امر یک معرفتشناسی ویژه را می طلبید. در ساختمان نظام فلسفی در همان ابتدا تفکر و عقلانیت ورزی بدیهی انگاشته می شود و با این پی، ساختمان فلسفه بنیان نهاده می شود اما در یک نظام عرفانی جدید آیا می توان به همین راحتی تفکر و عقلانیت را پذیرفت. خب مسلما باید بدنبال یک دید وراعقلی رفت که اصلا چیز آسانی نیست. عقلی که در تمامی بنیادهای آدمی تنیده شده است. آیا می توان در این نظام عرفانی جدید و حکمت متعالی، به راحتی پذیرفت که پای استدلالیان چوبی است؟ عقل و استدلال، تا کجا و چگونه؟ تفکر جایگاهش کدام است؟ آیا باید یک تفکر ارسطویی را وارد کرد که بین ناشناختهها و شناختهها در حرکت است؟ آیا یک تحلیل ذهنی می تواند به عقل اجازه ورود دهد؟ آیا باید همچون ابنعربی تفکر را فقط در عبرتها معتبر دانست و محدوده آن را بسیار کوچک کرد؟ آیا تعریف ابنعربی از تفکر نهایت آن را نشان می دهد؟ شهود و خلوت نشینی سنتی می تواند در این زمانه جواب خوبی باشد؟
خب! سوالات زیادی در این مورد مطرح است. و جواب دادن آنها نیز در این خلاصه امکان ندارد. اما می توان به جواب ها نشانه رفت!
آنچه بنده می توانم بطور خلاصه بگویم باید از تفکر آغازید. می توان تفکر را از ابتدا نفی کرد و در پی نبود تفکر و خلوت نشینی مستمر بارقهای از شهود را نمایان دید. راستش این روش سنتی، از بدو امر جز دوری برای غیر مجذوب ندارد. اما تفکری انتقادی و موشکافانه و ارسطویی نیز راهی جز فلسفه انتقادی یا فلسفه غیرمتعالی بهرهای ندارد. ابنعربی، متعلق فکر را اکوان و بودنیها میداند و نتیجه آن را دور زدن و حرکت از بودنی به بودنی دیگر. اما آیا می توان فکر را به عدم سوق داد. جواب ابنعربی خیر است. راستش چاره ای نداریم تا قدرت فکر را فزونی دهیم که بنده گمان می کنم بسیار بدان محتاجیم. فکری که نتواند از وجود به عدم برود و سپس برگردد به درد ما نمی خورد. باید فکر را با وجود عجین کنیم، تا بتوانیم آن را با عدم نیز دمخور سازیم. چاره نداریم که بین تفکر و شهود نقبی بزنیم. شاید این حرفها خنده دار بیاید. خود بواقع نمی دانم و کسی را ندیدم که آنچه هایدگر از تفکر بنیادین ارائه می دهد، لمس کند. واقعا می توان فکر را واداشت تا درک کند که « هیچ می هیچد!» یا «هستایش هستی» را تفکر کند.
دوستی که کتاب عرفان و تفکر را نوشته بود، به نوعی تفکر و شهود را بسیار نزدیک میدید. یادم است که بعد از جلسه سوم نقد کتاب همین سوال را از او کردم. او پاسخ داد که شبستری در گلشنراز «تفکر» را بجای «شهود» استعمال کرده است. اما به نظر بنده راه بین تفکر و شهود بسیار است. بقول استاد ملکیان در نقد این کتاب، تفکر، رفتنی و پیمودنی است و شهود دیدنی و دریافتنی.
به نظر بنده باید این راه را طی کرد و از تفکر به شهود رسید هر چند صعب و طاقت فرسا باشد. شاید همچون بازی هایدگر با «دازاین» در کتاب «هستی و زمان». فکر نکنم که خود هایدگر هم تلاشش رسیدن به شهود بود. و باز گمان نکنم خود نیز از این کتاب و رهیافت آن آنچنان راضی بود. اما سعی مشکور داشت و نشانه ای برای پیشرفت و کتابی بواقع سترگ. دوست دارم این نوع کارها را نشانه کنم برای این بیابان بیحاصل بین تفکر و شهود. بسیار ساده اندیشم که بخواهم بین این دو دوستی حاصل کنم اما بسیار دوست دارم که مسافری که از سرسبزی تفکر توشه میگیرد _تفکری بنیادین، نه تفکری معلق بین دانسته و نادانسته_ و در بیابان عدم و بی چیزی می رود، در آخر به ساحل امن «دیدن» برسد. نمی دانم که این وسط و این بیابان را چطور باید گذراند. امیدوارم اینطور نباشد که گویند:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
اما باید توشهای باشد که بتوان این بیابان را طی کرد و به سر منزل مقصود رسید. شاید شبیه داستان مثنوی،
ناقه و کره اش، مجنون و لیلی و آن بیابان پر بلا.
این بیابان همان است که عرب «مفازه» میگوید، یعنی امید است که فرد در آن بمیرد و به «فوز» رسد.
